چشم بگشا تا زقامت بیفکنی برم ظل را
لب بگشا تا کز سینه به در کنی دل را
سخن ز بهر این گویم که شاید
فردا یی نباشد از بر زیستن
ارچه صبر کردم بسی پشت درب انتظار
نشنیدم ندایی که نوازش بدهد گوش
رفتی؟!
سکوت؛
حرف آخرت هست؟!
|
عاشقانه | |||||||||||||
|
از عشق گفتم ، گفتي مي دونم
![]() حلالم کن اگر دوري اگر دورم
گريه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد ناله کردم ذره اي از دردهايم کم نشد در گلستان بوي گل بسيار بوييدم ولي از هزاران گل، گلي همچون وفا پيدا نشد ![]()
تا به کي بازيچه بودن توي دست سرنوشت ؟ تا به کي با ضربه هاي درد بايد رام شد ؟ يا فقط با گريه هاي بي قرار آرام شد ؟ بهر ديدار محبت تا به کي اين انتظار ؟ خسته از زندگي با غصه هاي بي شمار ... تا به کي...؟؟؟ ![]() تو نبودي دل به دل راهي نداشت ازخيال عشق آگاهي نداشت تو نباشي تا قيامت بي کسم در تمام زندگي دلواپسم ![]() شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرفت دوریت آمد به یادم هستی ام آتش گرفت . . . . . آنقدر کشیدم زه جهان که سیر شدم صورتم گرچه جوان است ولی پیر شدم ![]() آمدم بار ديگر تا جان به قربانت کنم ![]() بر مزارم گريه کن اشکت مرا جان ميدهد ![]() سرخي چشـــم کبوتر اشـــک چشمان من است هر کــــجا عاشـــــق بديدي از رفيقان من است گـــر خودت عاشق شدي از آتش دوزخ مـــترس من خودم عاشق شدم دوزخ گلســـــــتان من است ![]() گاهي دلت از سن و سالت مي گيرد ميخواهي کودک باشي کودک به هر بهانه اي به آغوش غمخواري پناه مي برد و آسوده اشک مي ريزد بزرگ که باشي بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن کني... ![]()
![]() من نه عاشق بودم،نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید من خودم بودم و دستی که صداقت میکاشت گرچه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم و هر پنجره ای که به سر سبزترین نقطه بودن وا بود و خدا میداند، بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود من نه عاشق بودم، نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا ازپس دیوانگیم میفهمید [ شنبه سی ام دی 1391 ] [ 17:3 ] [ محمود ]
| |||||||||||||
|
بسيار زيبا است بخوانيد و لذت ببريد |
|

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم...
تمام می شود...
بالاخره تمام می شود...!!!
![]()
گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ
آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد
![]()
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها
وصدای شکستن را
... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم
![]()
مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند ....
وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!
![]()
به "سگ" استخون بدی ..
دورت میگرده
واست دم تکون میده !!!
من به تو "دل " داده بودم ... لعنتـــــــــــــــــــی !!!!!
![]()
گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...
میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...
![]()
گاهــی باید نباشــی ... تا بفهمــی نبودنت واسه کی مهمه ...
؟! اونوقته که میفهمی بایــد همیشه با کی باشی ....
![]()
دلم تنگ شده
برای وقتی كه می گفتی :دلم واست تنگ شده
دلم تنگه..
برای بودنت
شایدم لبخند خودم
دلم برای همه چیز تنگ شده جز
نبودنت !
![]()
برای خیانت ،
هــــزار راه هــســــت اما هـیــچ کــــدام
به انـــدازه تــــظـــاهـــر
به دوست داشتن کــثـیــف نـیـســـت ...
![]()
دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،
آهای جماعت...
میشود کمکم کنید؟؟؟؟؟؟
شما دقیقا چه رنگی هستید؟!
رمانتیک...
![]()
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند.
![]()
کلاغ جان!
قصه من به سر رسید...
سوار شو!
تو را هم تا خانه ات می رسانم...
گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!
ببرم بخوابانمش!
لحاف را بکشم رویش!
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!
حتی برایش لالایی بخوانم،
وسط گریه هایش بگویم:
غصه نخور خودم جان!
درست می شود!درست می شود!
اگر هم نشد به جهنم...
تمام می شود...
بالاخره تمام می شود...!!!
گـاهــﮯ نـدانـسـتـﮧ از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ
آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها
وصدای شکستن را
... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم
مهربانيت را به دستي ببخش ؛ که مي داني با او خواهي ماند ....
وگرنه حسرتي مي گذاري بر دلي که دوستت دارد ... !!!
به "سگ" استخون بدی ..
دورت میگرده
واست دم تکون میده !!!
من به تو "دل " داده بودم ... لعنتـــــــــــــــــــی !!!!!
گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...
میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی
گاهــی باید نباشــی ... تا بفهمــی نبودنت واسه کی مهمه ...
؟! اونوقته که میفهمی بایــد همیشه با کی باشی ...
دلم تنگ شده
براي وقتي كه مي گفتي :دلم واست تنگ شده
دلم تنگه..
براي بودنت
شايدم لبخند خودم
دلم براي همه چيز تنگ شده جز
نبودنت !
برای خیانت ،
هــــزار راه هــســــت اما هـیــچ کــــدام
به انـــدازه تــــظـــاهـــر
به دوست داشتن کــثـیــف نـیـســـت
دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،
آهای جماعت...
میشود کمکم کنید؟؟؟؟؟؟
شما دقیقا چه رنگی هستید؟!
رمانتیک...
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند
کلاغ جان!
قصه من به سر رسید...
سوار شو!
تو را هم تا خانه ات می رسانم
به نسل های بعد بگویید ...
که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...
نسل ما خود پیاز بود ...
که هر که ما رو دید گریه کرد
اﯾﻨﺠﺎ ﺯﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ...
ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺍﺕ ﺁﺏ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ!
ﻗﺎﺿﯽ ﺟﯿﺮﻩ ﺑﻨﺪﯼ ﺍﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ!
آنچه نقد است فقط جان توست،ﮐﻪ ﻗﺴﻂ ﺑﻨﺪﯼ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ!!!
از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !
غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...
سعی نکن متفاوت باشی!
فقط "خوب باش"
خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است...
کارمـــان به جایــی رســـیده که طـــوری بایـــد دلتنـــگ شـــویم
که به کســـی بـــرنخـــورد ..!!
وقتی داریم به یکی فکر میکنیم نیست کنارمون!
وقتی میاد کنارمون باشه
دیگه بهش فکر نمیکنیم!
آحرش نفهمیدم زمان چیو حل میکنه؟
از عذاب بی تو بودن،در سکوت خود خرابم
دوری از صورت ماهت،هر نفس میده عذابم
خاطرات با تو بودن شب و روز میاد بخوابم
اینه آخرین کلامم ،بخدا بی تو خرابم
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...
اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش
دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...
نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...
می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....
پس بگذار که نداند بی او تنهایم...
دور میمانم که نزدیک بماند...
حـقـیـقـت دارد !
کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی
تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه
بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !
آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!
وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت,
از این همیشه ها که ندارند باورم ,
حال مرا نپرس که هنجارها مرا
مجبور می کنند بگویم که بهترم...
آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد .
شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش- دوست می دارد
حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد ،
چه قدر دوســتت دارد !
و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد !
بعضي زخــــم ها هســــــت كه هـــــــــر روز بــــايـــد روشونو باز كنــــي
و نـــــــــمـــــــــــــك بپـــــــــــاشــــــــــ ــــي ...
تــــــــا يــــــــــادت نـــــــــــــره كه ســــــــــــــراغ بعضـــــــــــي آدمـــــــــــــا
نبــــــــــــــــــــايـ ـــــــد رفـــــــــــت ، نــــــــــــــبـايـــد! ! !
می گوید: کلمات گـــــــــــاهی بار معنایی خود را از دست می دهند ...
این روزها " دوستـــــت دارم " ها دیگر قلــــــب کســـی را به تپش وا نمیدارد !
و گونه کسی را سرخ نمیکند !
می گویـــــــــم : مشکل از دوست داشتن نیست مشکل از تکـــــــــرار است !
انسان مجموعه ای از آنچه که دارد نیست؛
بلکه انسان مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد، اما می تواند داشته باشد .
دوره، دوره آدم هایی ست که همخواب هم می شوند
ولی هرگز خواب هم را نمی بینند .
اگرمیخواهی محال ترین اتفاق زندگیت رخ بدهد
باور محال بودنش را عوض کن .
برنده می گوید مشکل است، اما ممکن
و بازنده می گوید ممکن است، اما مشکل
زندگی قانون باور ها و لیاقتهاست، همیشه باور داشته باش
لایق بهترین هایی .
زندگی یعنی :
ناخواسته به دنیا آمدن
مخفیانه گریستن
دیوانه وار عشق ورزیدن
و عاقبت در حسرت آنچه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد، مردن
کسی باش که عمری با تو بودن، یک لحظه، و لحظه ای بی تو بودن، یک عمر باشد .
هوایت دستان سنگینی داشت، وقتی به سرم زد فهمیدم!
.
.
.
دلم بچگی میخواهد ! جلوی کدام مغازه پا بکوبم تا برایم آرامش بخرند ؟
.
.
.
گـاهــی نمـی دانــی
از دسـت داده ای ..
یـــا
از دسـت رفـــتـه ای…
.
.
.
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ﺁﺩﻡﻫﺎ ، ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ !
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ی ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺲ ِ ﺫﻫﻦ ِ ﺗﻮ ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ…
ﺁﺩﻡﻫﺎ “ﺗﻤﺎﻡ” ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ …!
.
.
.
تقصیر برگ ها نیست
آدم ها همینند!
نفس می دهـــــــی
له ات می کنند…
.
.
.
گاهــــــــــــــی دِلـــــــم
تفــــــــــــریح ناسالم می خــــــــــــواد
مثــــــــــــــــل فکر کــــــــــــردن به تـــــــــــــــــو !
.
.
.
کاش می اومدی حالم رو بهم بزنی
خوشحالی هام ته نشین شده !
.
.
.
در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگ
ترجیح میدهم چوپان باشم
همدیگر را بدرید
من نی میزنم
♪ ♪♪ ♫
.
.
.
چـقـــــدر سخــــت اســـت، کـه لبـــریـــز بـاشی از “ گـفـتـــــن ”
ولــی ….. در هـیـــــــچ ســویـــت محـــرمـی نبـاشد
.
.
.
عادت کرده ام
کوتاه بنویسم
کوتاه بخونم
کوتاه حرف بزنم
کوتاه نفس بکشم
تازگی ها
دارم عادت می کنم
کوتاه زندگی می کنم
یا شاید
کوتاه بمیرم
نمی دانم
فقط عادت …
.
.
.
اینجا جاییست که . . .
عشقبازی نمی کنند با هم . . .
با هم با عشق بازی میکنند . . . !
.
.
.
اجازه خدا ؟ میشه ورقمو بدم ؟
میدونم وقت امتحان تموم نشده! ولی خسته شدم…
.
.
.
کسی که نگاهت را نمی فهمد
توضیح های طولانی ات را هم نخواهد فهمید….
.
.
.
به سلامتی اونایی که هزارتا خاطــــــــــــــــرخواه دارن
ولی دلشون گیرِ یه بــــــــــــــــــــــــی معرفته !
.
.
.
هم قــــــــــد شدیم …
خدا میداند چه چیزهایی را زیر پاهایم گذاشتم …
.
.
.
پست ترین آدما کسایی هستن که
به دست گذاشتن رو نقطه ضعف دیگران بگن شوخی … !
.
.
.
قیافه ام تابلو شده بود !
گفتن : چی میکشی ؟
گفتم : زجر !
گفتن : نه یعنی چی مصرف میکنی ؟
گفتم : زندگی … !
.
.
.
چقدر جالب !
تو لحظه های داغونی فقط یه نفر میتونه آرومت کنه
اونم کسیه که داغونت کرده !
.
.
.
اگر روزی عاشق شدی …
قصه ات را برای هیچکس بازگو نکن …
این روزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده ……!
.
.
.
کاش به جای این همه باشگاه زیبایی اندام
یه باشگاه زیبایی افکار هم داشتیم
مشکل امروز ما اندام ها نیستن ، افکارها هستن !
.
.
.
گــــفته باشــــم !.!.!
مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛
تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !
سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !
.
.
.
این روزها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند !
حیف از عشق که زیر دست و پاست …
.
.
.
ما نسل بوسه های خیابانی هستیم…
نسل خوابیدن با اس ام اس…
نسل دردو دل با غریبه های مجازی…
نسل غیرت رو خواهر,روشنفکری رو دختر همسایه…
نسل پول ماهانه,وی پــ ی ان…
نسل عکسهای برهـ ـنه بازیگران…
نسل جمله های کوروش و شریعتی…
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس…
نسل استرس های کنکور و سکته های خاموش…
نسل تنهایی,نسل سوخته…
یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم مدام بگوییم:
یادش بخیر…دنیای ما هم همینجوری بود…
گاهی نیاز است دکتر به جای یک مشت قرص، برایت فریاد تجویز کند…
.
.
.
همه چیز خنده دار بود….
داشتن تو…!
بودن من ; ماندن ما….!!
رفتن تو…
این همه آه….
گاهی از این همه خنده گریه ام میگیرد….
.
.
.
کاش می شد زندگی را هم عوض کرد٬ مثل «چایی» وقتی که سرد می شود…
.
.
.
دُنـبـال ِ کَـلاغـیْ می گـردَم ،
تا قـآرقـآرَش رآ بـه فـال ِ نـیـکْ بـگیـرَم ،
وقـتـی…
قآصـِدَکـْ ـهـا هـمـه لال انـد
.
.
.
صداقت؟…. یادش گرامى…
غیرت؟….. به احترامش یک لحظه سکوت…
معرفت؟….. یابنده پاداش میگیرد…
مرام؟….. قطعه ی شهدا …
عشق؟ ….. از دم قسط…
واقـــعـــ ـا به کــــــجــ ـــــا چــــنــــ ـیـــــــن شـــــتـــ ــابـــــا ن؟؟؟
.
.
.
آدمای دنیای من فعل هایی را صرف میکنند که برایشان صرف داشته باشد!
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کردهای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اوردهای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شدهام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند. " مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب
شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد : " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. " زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد : " پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. "
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: " چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟! " مرد مسن گفت : " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم ... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند! "
خدایـــــــــــــا . . .
چرا تا زنده ایم
روانمان را شـــــــــاد نمی کنی ؟ !
همیکنه مردیم . . .
شادروانمان می کنی ؟ !
.
.
.
باید خودم را ببرم خانه !
باید ببرم صورتش را بشویم…
ببرم دراز بکشد…
دلداریش بدهم ، که فکر نکند…
بگویم نگران نباش ، میگذرد…
باید خودم را ببرم بخوابد…
“من” خسته است …!
.
.
.
امشب ؛
هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کنیم …
امروز چه کرده ایم
که فردا لایق زنده ماندن باشیم …
.
.
.
کاش…. شبی، روزی، جایی بر لبان تو تکرار می شد…. نامم !
.
.
.
چه زیبا نقش بازی می کنیم …
و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛
حتی خدا هم
از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است …
.
.
.
خدایا مرا که آفریدی گارانتی هم داشتم ؟ دلم از کار افتاده !
.
.
.
چه اشتباه بـزرگیست ، تلخ کردن زندگیمان
برای کسی که در دوری ما
شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند . . .
.
.
.
آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند
از آدم های یک ساعت دیگر میترسم!
چون درگیر هزاران ثانیه اند…
ثانیه هایی که در هرکدام
رنگی دگر به خود میگیرند …
.
.
.
در کشـتـن ما …چـه میـزنـﮯ …تـیـغ جـفا …!!
مـارا سـر تـازیـانـه اﮮ …بـس بـاشـد…!
.
.
.
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ﺁﺩﻡﻫﺎ ، ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ !
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ی ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺲ ِ ﺫﻫﻦ ِ ﺗﻮ ، ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ…
ﺁﺩﻡﻫﺎ “ﺗﻤﺎﻡ” ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ …!
.
.
.
انسان ، حرفیست
زده می شود
خوانده می شود
ترانه می شود ، به یاد می ماند …
گاهی
ناله ایست
تنها
خاک خوب می فهمدش ….
.
.
.
باید قمارباز باشی تا بفهمی فرق است بین ‘باختن’ و ‘بد’ باختن…
.
.
.
کوچه ها را بلد شدم
رنگهای چراغ راهنما
جدول ضرب
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
اما گاهی میان آدمها گم میشوم
آدم ها را بلد نیستم.!
.
.
.
خیلی سخت بود …
با “بغض” نوشتم ولی با “خنده” خواندی …
.
.
.
تازگی ها از خواب که بیدار میشوم ، تازه کابوس هایم آغاز میشود …
.
.
.
دیدی آخر من را لمس کردی ؟
ولی حیف که سنگ قبر من احساس ندارد !
.
.
.
خوش به حال فرهاد که تلخترین خاطره اش شیرین بود !…
.
.
.
دیروز دست هایش میان دست هایم بود
امروز عکسش
و فردا سیگار !
.
.
.
خنده هایم شکلاتی شده اند ولی زیادی خالص …
تلخ تلخ …
.
.
.
اینطور نمیشود
باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد
غرق در فکرت شدن اصلا دست خودم نیست …
.
.
.
گاهی تو …
گاهی یاد تو …
گاهی هم غم تو …
آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !
.
.
.
هرچی بیشتر کمتر به عاشقی فکر کنی ، کمتر بیشتر اعصابت میریزه به هم !
♥ بعضے وقــــتها !
یـکے طورے مے سوزونتت که
هزار نـفر نمے تونن خامـوشت کنن . . .
بعضے وقــتها !
یکے طورے خاموشت مے کـنه که
هزار نفر نمے تونن روشنت کنن . . .
♥ به سلامتی اونایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی برای این که خودشون رو آروم کنن میگن بخاطره غروب جمعه است…
♥ دست به صورتم نزن! میترسم بیاُفتد نقابِ خندانی که بر چهره دارم! و بعد سیل ِ اشکهایم تو را با خود ببرد! و باز من بمانمُ و تنهایی…
♥ گاهــــــی مجبـــور ی برای راحــــت کــــردن خیــــال دیگـــــران خـــود را خوشحـــــــال نشان بــــدی، ولـــــی چه حیــــف که درونـــــت غوغـــــــاست…
♥ مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم، یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم. مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا میکشن نـمیبـیـنیم، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن…
♥ استادم تو بودی که دو واحد “عشق” را نتوانستم پاس کنم… استادم تنهایی شد تمام واحدهای “درد” را پاس شدم…!!!
♥ یادته گفتی به شرافتم قسم تا آخرش هستم… شرافتت پیش من گرو مونده؛ حالا با عشق جدیدت چیکار میکنی بــــــــی شــــــرف ..؟؟؟!!!
♥ این نیز بگذرد… اما کاش از جای دیگر نیز بگذرد، هی از روی من نگذرد!
♥ شکست آن نیست که زمین بخوری، آن است که نتوانی بلند شوی…
♥ شده ام عین خار پشتی که تیغهایش دنیای امنی برایش ساخته اند ولی حسرت نوازش را بر دلش گذاشته اند…
♥ تنهایی یعنی وقتی میری خرید از فروشنده بپرسی لباسه بهم میاد یا نه؟!
♥ این روزها اگه کسی گفت:”من عـــاشقتــــم”… بپــــرس: تــــا ســــاعت چنـــــد؟
♥ کسی که دم به دقیقه حرف از رفتن میزند اهل رفتن نیست، از کسی بترس که هیچوقت چیزی از رفتن نمیگوید…
♥ بعضی از آدما رو باید دوست داشت اما بعضیا رو فقط باید داشت، همیشه فرق این دو تا رو داشته باش…
♥ ما که از هرچـه ترسیدیـم سرمـان آمـد! پس بیـا تمریـن کنیــم کمـی هم از بهشت بترسیــم…
♥ دیشب قصه ات را برای کسی میگفتم…؛ باز دوباره عاشقت شدم…
♥ ازآدمها بگذر! دلت را گندهتر کن… ناراحت این نباش که چرا جادهی رفاقت با تو همیشه یکطرفه است… مهم نیست اگر همیشه یکطرفهای… شاد باش که چیزی کم نگذاشتهای و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی…
♥ نمیدونم تا به حال برای شما هم پیش آمده یا نه؟! دلتون یه چیزی میخواد… بهونه میگیره… اما نمیدونین چی میخواد و بهونه اش چیه؟! برای من زیاد اتفاق افتاده! با این تفاوت که اکثر مواقع من میدونم دردم چیه! خودم و میزنم به نفهمی… چون کاری از دستم بر نمیاد… بهونه این دل بی تاب… دو حرفه… “او”… دلم براش تنگ شده… برای مهربونیاش… محبتش… نوازشاش… بوسیدناش… اما نه بیشتر برای آرامشی که بهم میده… دلم لک زده برای آرامش آغوشش! خیلی دلم گرفته… خیلی! خدایا! تمام کسایی که مثل من دلتنگ عشقشونن رو زودتر به عشقشون برسون… آمین
♥ چقدر غمگین است اون لحظه که داری حقیقت رو میگی، اما واسه این که وسطش خندیدی دیگه حرفتو باور نمیکنن…
♥ من شکستن نمیدانم، ولی هر کس از کنارم گذشت شکستن را خوب بلد بود، دلم را… عهدش را… غرورم را… کمرم را…
♥ چه سختـــه به کســـی کــه دوستــش داری بـــال و پــــر بــــدی امـــا وقتـــی پــــرید واســـه یکـــی دیگــــه بپــــره…
♥ دل به دریا سپردن کار مهمینیست… حرمت قطره را نگه داشتن هنر است…
♥ برای کشیدن یک فریاد، گاهی هزار پیکاسو هم کافی نیست…
♥ تـازگـیـا مـُد شـده مـیـگـن عـشـقـت رو ول کـن بـره، اگـه بـرگـشـت مـال خـودتـه، اگـه بـرنـگـشـت از قـبـل هـم مـال تـو نـبـوده! لـعـنـتـی کـفـتـر بـازی مـی کـنـیـم مـگـه؟
♥ ایرانی بودن، به طول و عرض “فروهری” که میندازی گردنت نیست… به نیک بودن رفتارته…
ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست
از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو
عمر من
تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پاي
تا دشت يادها
هان اي عقاب عشق از اوج قله هاي مه آلود دوردستها
پرواز كن
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره
میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود
منو دوس داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود
از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد
حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد
خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...
بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد...
خسته شدم بس كه تنها دويدم...
اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...
مي خواهم با تو گريه كنم ...
خسته شدم بس كه...
تنها گريه كردم...
مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...
خسته شدم بس كه تنها ايستادم
باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.
قطار مي رود....تو مي روي..... تمام ايستگاه مي رود............
و من چقدر ساده ام كه سالهاي سال ،در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام!!(
می دونی دل عاشق در مقابل دل معشوق بی دل ، مثل چیه ؟
دل عاشق مثل یه لامپ مهتابی سوخته است .
دلتو می اندازی زمین . جلوی پای دلبرت . می بینتش . سفیدی و پاکیشو . میبینه چقدر ظریفه. می بینه که فقط واسه اونه که می تپه .
فکر میکنین معشوق بی دل چی کار می کنه ؟
میاد جلو . جلو و جلوتر . به دل عاشقش نگاه می کنه . یه قدم جلوتر میذاره .
پاشو میذاره روش . فشارش می ده و با نهایت خونسردی به صدای خرد شدن دل عاشقش گوش می ده .
می دونید فرق دل عاشق با اون لامپ مهتابی چیه ؟
دل عاشق میشکنه ، خرد می شه . نابود میشه . ولی آسیبی به پای معشوق بی دل نمی رسونه . پاشو نمی بره و زخمی نمی کنه . بلکه به کف پاهای قاتلش بوسه می زنه
شيشه دل را شکستن احتياجش سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد پرپر مي شود با
خودم عهد بستم بار ديگر که تورا ديدم ... بگويم از تو دلگيرم ولي باز تو
را ديدم و گفتم : بي تو ميميرم
ه حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید !
به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم. نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
میبنی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!
قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

اگه نیایی
می دونم آسمون رنگ چشای تو داره
می دونی شب مهتابی پیش تو کم می یاره
می دونم مرغهای ساحل واسه تو دم میزنن
می دونی شن های ساحل واسه تو جون میبازن
می دونم اگه بری همه اونا دق می کنن
می دونی بدون تو یه کنج غربت میمیرم
می دونم با رفتنت آرزوهام سراب میشه
می دونی اگه نیای بدون تو چه ها میشه
می دونم اگه بخوای می تونی باز تو بیای
تو بیای پا بزاری بازم روی دوتا چشام
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست كشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از اشنایی
![]()
پیداست هنوز شقایق نشدی
زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
است که با درد موافق شده است تلخ
عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
آدم ها را بدون اینکه
به وجودشان نیاز داشته باشی دوسـت بـدار . . .
کـاری که خـــــدا با تـو می کـند. . .!
در این شهر پر از صدای پای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند"طناب دار را میبافند>
مردمی که صادقانه دروغ میگویند
و
خالصانه به تو خیانت میکنند>
در این شهر هرچه
تنها تر باشی
پیروزتری!!!!!!!
امضای کاربر : آبي تر از آنيم كه بيرنگ بميريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
دشايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
مهم نیست کی هستی و در چه موقعیتی قرار داری ، وقتی توانایی کمک کردن رو داری ، از کسی دریغ نکن…
به سلامتی کسایی که هر وقت از جلو این بُرجکا رد میشن
یه دستی هم واسه اون سربازای دل تنگ ، تکون میدن…
موفقیت همیشه آن چیزی نیست که می بینید
خداوندا
مگر نه اینکه من نیز چون تو تنهایم
پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان
دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم..
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد
و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد…
بعضی از لذت ها خیلی ساده و پیشِ پا افتادن ولی حس خیلی خوبی بهت میدن
مثل وقتی که یه نوزاد انگشتت رو محکم تو دستش میگیره….
خداوندا
مگر نه اینکه من نیز چون تو تنهایم
پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان
دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم..
به سلامتی کسایی که هر وقت از جلو این بُرجکا رد میشن
یه دستی هم واسه اون سربازای دل تنگ ، تکون میدن…
امضای کاربر : زندگی همینه کوچولوی من....
رسم یادگاری شدن، موندگار شدنِ یادت، لحظه هات،
لبخند زدنه!...
به اختیار هم اگر نشد،
به اجبار...
حالا اشکهاتو پاک کن گلم...
زل بزن تو چشمهای زندگی و بگو ســــــــــــــــــــــــــیــــــــب...!
آسمـان هـم کـه بـاشی
بـغلت خـواهــم کـرد …
فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش
هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …
پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو
دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…
روی دیوار
روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو
چشــــم می کشم و دهانی که بخندد
به این همه تنهایی و انتـــظار ...
این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ
و تکه ذغالی که خطــــ می کشد
نیامدنتـــــــــ را ...
حـالا کـه میـخـواهـی بـروی
لطفــا قـدمـهـایـتـــ را تنـدتـر بـردار
دلـم را فـرستــاده امـ دنبـالـِـ نخــود سیـــاه . . . !
.
.
.
نـمـی دانـمــ از کجــا نـخــودسیـــاه گیـر آورد!
پشتـِـ سـرتـــ افتـــاد بـه روی سنـگــ فـرشــ هـای پیـــاده رو . . .
این روزها
اگر خون هم گریه کنی
عمق همدردی دیگران با تو
یک کلمه است :
" آخـــــــی "
رفتنـــ بهــانه نمیـــ خواهــد ؛
بهـانهــ های مانـدنـــ که تمـامـــ شــود
کــافـیستــ ــ ـ

سَـرَم و میـچسـبونـم بـهتـ
بـآ همـه ی وجـودم بـو میکــشـمـ ـت..
ریـه هـآم پـر میـشـه از تـو!
قند لبانت؛
نمک گیرم کرد!
نميدانم فشارم بالاست يا قندم!

تو می خواستی بشی " سنگ صبورم " ...
تو شدی "سنگ" و من هنوز "صبورم
عکســـــت را نگــــاه میکنــــم آخ کــــه ایــــن عکـــس پیـــر نمیشـــود
امــــــا ، پیـــــــرم میکنــــد
باران که می زنـد، هـمه چیز تازه می شود حتّی داغِ نبودن ِتـــــــــو . . .
باید ببینمت !





اصلاً تو بگــو یک





وقتي يه بار ازدوست (دخترت يا پسرت)ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده
زرنگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكي و پيري...... گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد
کاش قلبم درد تنهايي نداشت چهره ام هرگز پريشاني نداشت کاش برگهاي اخر تقويم عشق حرفي از يک روزه باراني نداشت کاش ميشد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينه كه منتظرت بمونه
من همونم که همش به ياد چشمات ميمونم من همونم که تورو هميشه دنيام ميدونم من همونم که غم و از توي چشمات مي خونم شده هر کار ميکنم تا غم و از تو برونم من همونم که تويي فرشته ي ارزوهام جون من فقط يه بار عشق و بيار هديه برام
هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمي دارد و گريه مي كند
به تهراني ميگن ننه حسن مرده يه جوري بهش بگو كه ناراحت نشه.تركه به حسن ميگه اين يه شتره كه در خونه همه ميخوابه رو ننه توهم خوابيد مرد
به يه ترکه ميگن پرچم ايران رو توصيف کن ميگه سبزش که مال سيد هاست سفيدش هم مال آخوند هاست قرمزش هم که مال شهيد هاست ميمونه چوبش که نصيب من و شماست
باباش گفت عشق کشکه.اون هم گفتم زندگي آش هست بدون کشک هم مزه نداره
به پشه ميگن چرا زمستونا پيدات نيست ميگه تابستون خيلي رفتارتون خوبه كه زمستونام بيام
به نام عشق
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است
عشق رو " اد" کن .. به احساسات قشنگت" پي ام" بده .. غم ر و " دليت" کن براي غرور" آف" بزار بگو بشکن آخه دنيا دو روزه .. و خيانت رو"هک" کن ازانسانيت " کپي" بگير و " سندتوآل" کن با صداقت، وفا و معرفت هم "چت" کن از زيبا ترين خاطره هاي زندگيت" وب" بگير
هفت نصيحت مولانا
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
اگر ميخواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد
ماگذشتیم وگذشت آنچه توکردی باما توبمان با دگران وای به حال دگران
بيائيد يه كمي عاشق باشيم ، بيائيد كمي صندوق دلامونو وا كنيم ، بيائيد يه بار ديگه فرياد كنيم بيائيد داد بزنيم و بگيم كه هيچ چيزي توي دنيا ثروت دلامون نيست الا وجود مقدس خدا و عشق به بنده هاي اون
آره مهربونم اون موقع است كه قلب مهربون خوش سيمات سبز سبز مثل جنگلهاي شمال مي شه و به شادي ما زميني هاي خاكي لبخند مهر مي زنه بيا مهربون كه فردا ديره...................
وقتی که صحبت از عشق میاد همه ما ذهنمون به یه عشق زمینی با جنس مخالف متمرکز میشه ولی اگه یه کم به خودمون و آرامش خودمون فکر کنیم میبینیم که میشه عاشق چیزای قشنگ دیگه هم شد
مالحظه ها رو مي گذرونيم تا به خوشبختي برسيم ولي افسوس که خوشبختي همان لحظه هايي بود که گذرانديم
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ،
شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،
مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ،
ولي تو اون رو نمي بيني!
فرق من و تو
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم
گفتي... گفتم...
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه:
تو دروغ گفتي، من راستشو
ترين ها
مهربان ترين آدم دنيا:مادر
شيرين ترين لحظه زندگي:عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني:تنهايي
بهترين هديه ي جواني:نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي:دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي:بوسه
Love مخفف عبارات
Lake of sorrow (درياچه ي غم)
Ocean of tears (اقيانوس اشك)
Valley of death (دره مرگ)
End of life (آخر زندگي)!
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست،بلکه نداشتن کسی است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزی
حتی عاقلترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می شوند اما به راستی عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش است
عشق تو را متعادل و متعالی می کند.....وقتی عاشقی، با هستی در یک تبادل و ارتباط عمیق قرار داری ، همه چیز در یک سطح مساوی قرار دارد ، با ارزش مساوی
عشق يعني فوتبال
اگه يه نفر وارد غشق دو نفر بشه، آفسايد ميشه
اگه يه نفر به ديگري توهين كنه، خطا ميشه، كارت زرد ميگيره
اگه يه نفر به ديگري خيانت كنه، كارت قرمز ميگيره، بايد از بازي بره بيرون
دو نيمه هم داره: يك نيمه پسره، يك نيمه دختره
سكوتم را به باران هديه كردم .. تمام زندگي را گريه كردم… نبودي در فراق شانه هايت … به هر خاكي رسيدم تكيه كردم
---------------------------
ميخوام بگم دوستت دارم... نه به 21 زبان زنده دنيا... بلکه به زبان قلبم.... گوش کن ..........
---------------------------
زندگی را دوست دارم به شرطه آنکه :
ز: آن زندان نباشد!
ن: آن ندمت نباشد
د: آن درماندگی نباشد
گ: آن گورستن نباشد
ی: آن یاس نباشد
---------------------------
عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
---------------------------
سازمان ملل جسد صدام را برای عذاب بیشتر در بین شهدای قزوین دفن کرد
---------------------------
وقتی برسی سر دوراهی ** ندونی کجای راهی ** تا بخوایی از اینو اون بپرسی ** می بینی که ته راهی
---------------------------
كوتاهترين فاصله براي گفتن دوست دارم فقط يه لبخنده
.
.
.
.
.
.
.
نيشتو ببند
---------------------------
ديشب تو فکرت بودم که يک قطره اشک از چشمام جاري شد...از اشک پرسيدم چرا اومدي؟گفت:آخه تو چشمات کسي هست که ديگه اونجا جاي من نيست..
----------------------------
رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست...
-------------------------
يکي باش براي يک نفر ....نه تصويري مبهم در خاطره ها...
------------------------------
کاشانه آن نيست که جمشيد بنا کرد.کاشانه آن است که ليلي بنا کرد.ويرانه آن نيست که چنگيز فرو ريخت.ويرانه دل ماست که با گوشه ي چشمت صد سال بنايم را يک باره فرو ريخت...
----------------------
ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم...
--------------------------
وقتي برگهاي پاييز رو زير پاهات له ميکني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي کردن..
------------------------------
مهم نيست چند بهار در کنار هم زندگي کنيم.مهم اينه که چند لحظه بهاري زندگي خواهيم کرد
دانشجو گر عاشق شود . بي پرده مشروط مي شود چيزي شبيه آب هويج با كوفته مخلوط مي شود
همه آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچهها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند
ميدونی چرا خانم ها کمتر فوتبال بازی می کنند؟ چون کمتر پيش مياد که يازده تا خانم راضی بشن همزمان يه جور لباس بپوشن
اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟ اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟ اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟ اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟ اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟ اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟ اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟ اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟ اگه پسرا نبودن کي نمره هاش هميشه تک بود؟ اگه پسرا نبودن دخترا اوقات فراغت نداشتن!
(اس ام اس نصفه شبي) شرکته ال جي شما را به ديدنه ادامه خواب دعوت ميکند!
عشق فقط عشق لوتي... آبجو و عرق با هم قاطي... شيش ماه زندوني بي ملاقاتي... ترياك مياريم سوغاتي... تا صبح ميريم الواطي... نميخايم بگيم كه خيلي لاتيم... ميخوايم بگيم بد فرم خاطرخاتيم
مضرات امتحانات : افزايش بار علمي به طور نا خواسته ! كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاري ! براي معلمان ! افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي ! سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب
ويژگيهاي پسران باکلاس 1) برداشتن ابرو به مقدار کافي! 2) کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار! 3) بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا! 4) نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست! 5) بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني! 6) گوش دادن موسيقي بدون کلام! 7) نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا! 8) اظهار عدم تمايل به ازدواج! 9) تظاهر به عصبي بودن! 10) بحث در مورد فضاي فکري احمدي نژاد
یه روز یه دختر زشت به دوست پسرش میگه شباهن من با خورشید چیه ؟ پسره میگه به 2 تاتون نمیشه مستقیم نگاه کرد
اگر دوست داشتن تو اشتباست، پس من نمي خواهم که درست باشم و اگر زندگي کردن بدون تو درست است، من مي خواهم براي بقيه زندگيم در اشتباه باشم.
كجايي اي رفيق نيمه راهم
كه من در چاه شبهاي سياهم
نمي بخشد كسي جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم كز خدا هم
اين روزها که از همه سايه ها و آدمهاي رنگي دلم به درد آمده است تنها به پنجره اي که عطر آرامش تو را مي پراکند چشم دوخته ام
اگر دوست داشتن تو اشتباست، پس من نمي خواهم که درست باشم و اگر زندگي کردن بدون تو درست است، من مي خواهم براي بقيه زندگيم در اشتباه باشم.
ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی؟؟؟ رفتی ؟ بسوز ، اینهمه آتش سزای توست
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
آن كوچه ي پر ز ماجرا يادت هست؟
و بازي گرگم به هوا يادت هست؟
باران كه گرفت هر دومان خيس شديم
مانند گل و پرنده ها يادت هست؟
روزي كه تو را باز صدا زد مادر
گفتي:‹‹نمي آيم به خدا ››يادت هست؟
در بازي گرگم به هوا مادر برد
از من كه تو را كرد جدا يادت هست؟
آن روز گذشت و بهاري ديگر
نگذاشت به باغ ما پا يادت هست؟
تو نیستی که ببینی
ازدواج مثل يک شهر حصاز شده است آنهايی که داخل آن هستند ميخواهند بيايند بيرون اما نميتوانند .آنهايی هم که بيرون هستند ميخواهند داخلا شوند اما نميتوانند
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعي ديگر برسان ....
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
با قلاب ثروت هرگز نمیتوان ماهی عشق را صید کرد
پاييز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون گريه دل است دل را دوست دارم چون عشق را به من آموخت عشق را دوست دارم چون تو را دوست دارم چون تو را دوست دارم
دفتر خاطرات زندگي
زندگی دفتری از خاطر هست. يک نفر در شب کم، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگزرد ما همه همسفريم
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست،بلکه نداشتن کسی است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند،و تو از اون رسم محبت بياموزی
سه کبريت روشن ميکنم اولی براي ديدنه چشمانت دومی براي ديدن لبانت سومی براي ديدن صورتت بعد تاريکی، تا هر چه ديده ام به ياد بياورم
وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم! چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم
دستت رو بزار روي قلبت، اين ساعته عمرته كه داره تيك تيك مي كنه، جالبه، هموني كه بهت زندگي ميده برات شمارش معكوس رو شروع كرد
امشب خدا تو آسمون يه مهموني بزرگ ترتيب داده اما هنوز جشن شروع نشده چون يكي از فرشته ها اوون پايين داره آف من رو مي خونه
می خوام به کسی که خودش می دونه کیه بگم:
دوستت دارم! با تمام نا مهربونیات
با تمام....بازم دوستت دارم
عاشق ان نيست که در کنارت باشد ، عاشق ان است که وفادارت باشد
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن ابتداي يک پريشاني است حرفش را مزن گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو چشم هايم بي تو باراني است حرفش را مزن آرزو دارم که ديگر بر نگردم پيش تو راهمان با اينکه طولاني است حرفش را مزن دوست داري بشکني قلب پريشان مرا دل شکستن کار آساني است حرفش را مزن خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني اين شکستن نا مسلماني است حرفش را مزن حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن
يک آرزو : فراموشم نکن !
يک دروغ : تو رو دوست ندارم !
يک حقيقت : دلم برايت تنگ شده است!
نه زبانم براي تعريف تو توانايي دارد
نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد
نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد
نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .
و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
يک نصيحت : مواظب خودت باش !
يک خواهش : اصلاً عوض نشو !
نام :گمنام/ شهرت:سرگردان/ محل صدور:دنيايي فرامش شده/ شماره شناسنامه:بي مفهوم/ محل تولد:محراب غم/ نام مادر:فرشته غم / نام پدر:کوه رنج/ جرمم: به دنيا امدن/ محکوميت:زندگي کردن/ زمان رهايي:مرگ/ و قاتل:جدايي<潀ʺꭜׇ춬瘡汀ո⫀ո> 潀ʺꭜׇ춬瘡汀Ո⫀Ո>
باز یکی با غصه هاش داره آواز میخونه
وقتی غم تو دل باشه دیگه مردن آسونه
قامتش خم شده از کوله سیاه غم
چی میخواد تو روزگار جز خدا کی میدونه
کیه این مرد غریب مثل من پریشونه
میدونه همین شبو توی دنیا مهمونه
رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن ابتداي يک پريشاني است حرفش را مزن گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو چشم هايم بي تو باراني است حرفش را مزن آرزو دارم که ديگر بر نگردم پيش تو راهمان با اينکه طولاني است حرفش را مزن دوست داري بشکني قلب پريشان مرا دل شکستن کار آساني است حرفش را مزن خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني اين شکستن نا مسلماني است حرفش را مزن حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام رفتنت آغاز ويراني است حرفش را مزن
_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*###### ##
_##################_______*###########
__##################_____*#############
___#################*__###############*
____#################################*
______############ dels00khte ############
_______#############################
________###########################
__________###www.send2all.persianblog.com###
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
___________________#
گفتی شتاب رفتن من از برای توست ،آهسته تر برو که دلم زیر پای توست!
".... دیوانگیات را جشن بگیر!... زیرا در این دنیا، جایی که تمام بشریت بیمار است، عاقل شدن چنان است که به نظر دیوانه خواهی رسید.
هميشه چند عنصــر آسمــانــی به يادم می آورند که:
زندگی ديگری هم وجود دارد که در آن همه چيز می تواند واقعـــی و نه کتابی باشد و
در عيـن حال پر متـانت و ملکــوتــی تر
هر چی فکر کردم دیدم هیچی بهتر از دوست داشتن نیست چون همیشه در دوست داشتن منطقی حاکم است که انسان براحتی به ارزش والائی میرسه.
پس ارزو میکنم که دوست داشتنت زیبا و بی ریا باشد و همیشه بتونی دوست بداری
خوب در يادم هست
آسمان آبی بود
باد سردی به تماشا می شد
برگ زردی رقصيدن گرفت
او از آن کوچه گذشت
دل من باز گرفت
_________@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@______@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم .حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم.
فكر ميكنم دوباره بيايي مثل نسيمي اين پر افتاده به خاك را برگيري ببري با خود به هوا آري آشتي ميسر است ورنه اين حضور مي ارزد غرقه اگر شود در بي پاياني اندوه
دشتهايي چه فراخ! كوههايي چه بلند در گلستانه چه بوي علفي ميآمد! من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي.
در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است، كه مرا ميخواند
من فرو افتادن برگها را در امتداد تنهاییم باور نمی کنم .مهربانی نیست بودنم را به من بفهماند تا پاییزان دلم از بین برود و دیگر صدای خش خش برگها را نشنوم و مرگ روحم را در فرود غم انگیز برگها نبینم
مدت ها بود دنبال فرصت زندگیم می گشتم اما پیداش نمی کردم.پیش خودم گفتم شاید فرصت زندگی من ،در آینده های دور قرار گرفته و باید منتظر بمونم تا از راه برسه.از خودم پرسیدم آدما فرصت زندگیشونو تو چی میبینن؟
در هجوم ظلمت ترديد ها با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
بيا تا برات بگم آسمون سياه شده ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده دست سردم تا حالا دست گرمي نديده
گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي........ گفتم:عشق يک ماجراست ، ماجرايي که بايد آن را بسازي.... گفتم:عشق درد است ... گفتم:عشق رفتن است عبور است ، نبودن است... گفتم: عشق تضاد است.... گفتم:عشق جستجوست ، نرسيدن است...... نداشتن و بخشيدن است.... گفتم:عشق آغاز است , دير است و سخت است.... گفتم:عشق زندگيست ولي از يه نوع ديگه
دوستي امتداد دو درون است که اگر بر کلمات امتداد يافت عمرش کوتاه، سرانجامش تلخ شد! که اين کلمات هزار چهره دارند تنها روحي در اين ميان هيچ چهرهاي ندارد که آن خود دوستيست
اگر ميتونستم همه خيابونا رو پر ماشين مي کردم تا وقتي مي خوايم از خيابون رد شيم دستمو بگيري...همه زمينارو پر برف مي کردم تا واسه اينکه سر نخوري بازومو بگيري...هر شب بارون مي باروندم تا بريم يه گوشه زير يه سرپناه بشينيم حرف بزنيم...عقب همه تاکسي هارو پر مسافر مي کردم تا مجبور شيم دوتايي جلو بشينيم
زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار ميكشند. خيلي سريع براي كساني كه ميترسند. خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگيناند. خيلي كوتاه براي كساني كه شاداند. ولي براي كساني كه عاشقاند زمان جاودانگي دارد
خدايا به هر كه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است و به هركه دوستتر ميداري بچشان كه كه دوست داشتن از عشق برتر است
دختري از پسري پرسيد :آيا منو قشنگ مي دوني ؟ پسر جواب داد : نه ! پرسيد : آيا دلت مي خواد تا ابد با من بموني؟ گفت :نه ! سپس پرسيد : اگر ترکت کنم گريه مي کني ؟ و بار ديگر تکرار کرد : نه ! دختر خيلي ناراحت شد .... وقتي براي آخرين لحظه با چشماني که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد ..... پسر دست هايش را گرفت و گفت : تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي .... من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من نياز دارم که تا ابد با تو باشم و اگر تو روزي مرا ترک کني ... گريه نمي کنم .. مي ميرم
مراقب افکارت باش که آنها به گفتار تبديل مي شوند مراقب گفتارت باش که آنها به کردار تبديل مي شوند مراقب کردارت باش که آنها به عادت تبديل مي شوند مراقب عادتت باش که آنها به شخصيت تبديل مي شوند مراقب شخصيتت باش که آنها به سرنوشت تبديل مي شوند
تو اي تمام فكر من در روز و شب اي همه هذيان من در سوز تب اي نهان در پيكرم چون جان شده همچون بوي گل به گل پنهان شده
اگر عاشق لحنم شوي تا عاشق كلامت شوم، باش تا باشم مي خواهمت، خواهم خواست، مي دانم نمي داني كه دوستت دارم.
خوشا دردي که درمانش تو باشي خوشا راهي که پايانش تو باشي خوشا چشمي که رخسار تو بيند خوشا ملکي که سلطانش تو باشي خوشا آن دل که دلدارش تو گردي خوشا جاني که جانانش تو باشي مشو پنهان از آن عاشق که پيوست همه پيدا و پنهانش تو باشي براي آن به ترک جان بگويد دل بيچاره تا جانش تو باشي
آري خداوند عشق را در قلب انسان به وديعه نهاد تا دوست بدارد تا بهانه اي باشد براي محبت براي جان دادن براي يکي شدن براي... آري عشق را بهانه اي براي مقاصد پوچ و عبث خويش قرار ندههيم که عشق را سازگاري با ريا نيست پس عشق را به زنجير مکشيم
قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است. طوفاني كه از دل برمي خيزد وتو را تا اوج روح بلندهستي مي برد انجايي كه تنها خود را مي بيني وخداي خودرا
اي مرا با شعور شعر آميخته اين همه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختي لا جرم شعرم به آتش سوختي
بيا تا مثل قديم واسه هم قصه بگيم گم بشيم تو رؤيا ها قصه از غصه بگيم بيا تا برات بگم قصه بره و گرگ كه چه جور آشنا شدن توي اين دشت بزرگ بيا تا برات بگم آسمون سياه شده ديگه هر پنجره اي به ديواري وا شده بيا تا برات بگم گل تو گلدون خشكيده دست سردم تا حالا دست گرمي نديده
خدايا آبروي من را به توانگري نگه دار و شخصيت من را با تنگدستي از بين مبر تا مبادا از روزي خواران تو روزي بخواهم و از آفريده هاي بد کردار طلب مهرباني کنم
تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق ، سر گشته ، روی گردابم تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دور دست امیدی و پای من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
در كنار وسعتي انبوه از دل ها تنها مانده ام من تنهاي تنها ندانم كي چنين ظلمي به خود كردم چرا بايد شود تنها دل رسوا؟
ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده
خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي
وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي
خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟
خيلي سخته توي پاييزباغريبي آشنا شي اما
وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جداشي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي كه چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه
چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه
خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه عادت
ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت
خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي
خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودياز يادش رفته كه واسش تو تموم دنيا بودي
خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روزشد دوباره
خيلي سخته كه من وتو هميشه باهم بمونيم
انقدعاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم

زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.
اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا کبوتر با کبوتر باز با باز کند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمک مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و کلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني که هَوي مهتابند اينقدر کرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي کام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشک، بهار کرکس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشکِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاکستري، تنها، رنگ خاکستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر کوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشک نيست پس چرا آسمان که مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در برکه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي کند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي کند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش کسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ کس بي وفا شِکَّرين نيست؟
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان که مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشکش يکي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که سکوت وجودم رو فهميد و چه غريبانه خنديد آن روز که بي تو مرگم را فهميد
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
شاخه گل رزي که درزمان حيات به کسي مي دهيد ، به مراتب بهتر ازيک دسته گل ارکيده اي است که روي سنگ قبر او مي گذاريد
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
همين روزا ميان و دسگيرت ميكنن.دست بند به دست مي برنت جزييات هنوز مشخص نيست اما اثر انگشتت روي قلب شكسته ام مونده
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
عشق داستان غم انگيزي است كه با بيان ان چشم ها از اشك دريا مي شود.دل ها از درد شكسته مي شود و چهره ها از غم چروكيده..........
روزهاي روشن و غروب هاي دلتنگ من مي انجامد و عاشقان بي گناه در پنجره ی اه عشق چه اسان جان می سپارند.
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد ...
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
در زماني که وفا قصه برف به تابستان است و صداقت گل نايابي است و در آئينه چشمان شقايق ها نيز، عابر ظالم و بي عاطفه ي غم جاريست، به چه کس بايد گفت: با تو خوشبخت ترين انسانم؟؟!!
-+-+-+-+-+-+-+-+-+-
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست...
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر ميارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد
براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم
هرگز نديدم بر لبی لبخند زيباى تورا" "هرگز نمى گيرد كسى در قلب من جاى تورا"
با مداد رنگي روزه آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط ختي! کسي برايه من نيست. بيا غلط هايه زندگيم را به من بگو و زيره اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثله دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،مهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح ميايي؟ کدام چمدن ماله تست؟ کدام دست ترا به من ميرساند؟کدام رز ماله من ميشوي؟بيا که درده دلم را فقط تو ميفهمي
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگر... و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشود
اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش
گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم
کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست! صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست
وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناه
سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
هميشه سعی کن با کسی دوست شوی که دلش بزرگ باشد.چون خودت را برای ورود به قلبش کوچک نکنی.
من به دنبال کسی ميگردم که غمش را با من تقسيم کند من دلم را با او و پس از آن هر دو با هم به تماشای بهار برويم.
دلم غمگين نگام ابري چشام بارون صدام ابري طلوع عشق من بي رنگ غروب گريه هام ابري منو دلتنگيه گريه به روي شونه هاي تو مي شم بارون دلتنگي مي بارم ازچشاي تو نمي خوام بي تودنيارو باگل ها وباگلدون هاش نمي خوام بي توفردارو باتابستون هازمستون هاش
اگه يه روز نشه که ديگه با تو باشم
برات می نويسم خدا نخواست ما با هم باشيم
ولی بدون اون روز روزه مرگ عشق منه
قد ۱۰۰ تا قابلمه با هرچی لب تو عالمه می بوسمت قبل همه. به شرطی که بهم بگی دوست دارم يه عالمه. حالا دوسم داری يه عالمه؟
برو زير بارون دست تو باز کن .به تعداد قطرههاي باروني که گرفتي دوستم داري و به تعداد قطرههايي که نگرفتي دوست دارم
انگار ولگرد شده بودم به جستجوي نشاني ات به تمام جهان سر زدم اما نبودي به دور رفتم حتي به سرزمين خوشبختي در افسانه هاي پدربزرگ كه حقيقت نداشت هيچ كس نبود انگار تو هم ولگرد شده بودي
نظر دبيران در مورد عشق: دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است. دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود. دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند. دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود. دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد. دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند. دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود
هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند
وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره مي کنی و مسخرش ميکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته
به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غم ها، به نام غم ها بوجد آورنده ي اشكها، به نام اشک تسکين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلکه درک کردن است . عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است . عشق کنار کشيدن و جا زدن نيست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است
عشق رو " اد" کن .. به احساسات قشنگت" پي ام" بده .. غم ر و " دليت" کن براي غرور" آف" بزار بگو بشکن آخه دنيا دو روزه .. و خيانت رو"هک" کن ازانسانيت " کپي" بگير و " سندتوآل" کن با صداقت، وفا و معرفت هم "چت" کن از زيبا ترين خاطره هاي زندگيت" وب" بگير
هفت نصيحت مولانا
گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)
وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
اگر ميخواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)
عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد
ماگذشتیم وگذشت آنچه توکردی باما توبمان با دگران وای به حال دگران
بيائيد يه كمي عاشق باشيم ، بيائيد كمي صندوق دلامونو وا كنيم ، بيائيد يه بار ديگه فرياد كنيم بيائيد داد بزنيم و بگيم كه هيچ چيزي توي دنيا ثروت دلامون نيست الا وجود مقدس خدا و عشق به بنده هاي اون
آره مهربونم اون موقع است كه قلب مهربون خوش سيمات سبز سبز مثل جنگلهاي شمال مي شه و به شادي ما زميني هاي خاكي لبخند مهر مي زنه بيا مهربون كه فردا ديره...................
وقتی که صحبت از عشق میاد همه ما ذهنمون به یه عشق زمینی با جنس مخالف متمرکز میشه ولی اگه یه کم به خودمون و آرامش خودمون فکر کنیم میبینیم که میشه عاشق چیزای قشنگ دیگه هم شد
مالحظه ها رو مي گذرونيم تا به خوشبختي برسيم ولي افسوس که خوشبختي همان لحظه هايي بود که گذرانديم
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد ميشي بر ميگرده نگات ميكنه، بدون براش مهمي
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي افتي برميگرده با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي برميگرده نگات ميكنه، بدون براش قشنگي
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه ميكني باهات اشك ميريزه، بدون دوستت داره
اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه حرف ميزني تركت ميكنه، بدون عاشقته
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه ،
شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه ،
مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ،
ولي تو اون رو نمي بيني!
فرق من و تو
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم
گفتي... گفتم...
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه:
تو دروغ گفتي، من راستشو
ترين ها
مهربان ترين آدم دنيا:مادر
شيرين ترين لحظه زندگي:عيدي گرفتن يك بچه
بهترين دوست نوجواني:تنهايي
بهترين هديه ي جواني:نگاه
فتنه انگيزترين چيز توي زندگي:دروغ
بهتريم هديه دوران عاشقي:بوسه
زیبای من،
صدای پای رفتن تو ، آن روزی كه با من صحبت نكردی، روی شن های صحرای
دلم نقش بسته بود.
سوز می آمد، سردم بود، و من به شدت یتیم شده بودم.
سوز و سرمای بی كسی و تنهایی می آمد.
دلم برای تو تنگ شده است
ای نیمه دگر من
دلم برای تو تنگ شده است
من و تو،
چون ماه و خورشید روبروی هم
همیشه سرگرم گفتگوی هم
تا كه ابر آمد و روی خورشید و گرفت
(اكنون دل من شكسته و خسته است)
زیرا كه ماه لب فرو بسته است
روی صحنه شادكامیم
پشت صحنه ناشاد
مبادا پرده را بكشید......
ای خدای بزرگ
ای یگانه دو عالم تو خودت عصاره عشقی، به من بگو چه كنم؟
با او چه كنم؟
بی او چه كنم؟.....هان
شهرت نداشته مرا همه كس می داند!
همه كس می داند كه من اهل هنرم
من توی چشم ها هستم.....بگو چه كنم؟.......هان
بی او چه كنم؟
با او چه كنم؟......هان
من اسم عشق را از عشق به حیرت در میآورم
من انگشت های ایمان را ، از ایمان خویش،
بر دهانش می برم.
من نغمه عشق را یاد پرستوها می دهم.
خیلی هوا سرد است
من سردم است
دلم برای تو تنگ شده است
ای نیمه دگر من
دلم برای تو تنگ شده است
اگر روزی هزار نفر هم عاشق گیسو و چشم تو شدند، باز باید از فیلتر احساس م
ن بگذرند فیلتر احساس من آن ها را پس خواهد زد
دلم برای تو تنگ شده است
ای نیمه دگر من
به نام خدایی که غفور است و رحیم زندگی بی تو عذابی است وخیم
تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .
تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من
تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.
تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .
میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.
می دانی چرا؟
چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار است ولی در عین حال دلپذیر هم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .
پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .
بنابراین:
هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.
ای عشق من ، ای عزیزترینم:
چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی .
پس:
برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.
بنابراین:
قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :
عاشقانه دوستت بدارم .![]()
پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم
که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را
برای بار دوم برایت باز گوید.
چرا مرا شکستی ؟چرا؟
اشعاری برایت سرودم
که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند
چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟
چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم
چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟
زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.
خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.
چرا این چنین شد/؟چرا؟
من که بودم؟
که هستم به کجا دارم می روم
پيام زرتشت: خرد بر پايه ديدن و پژوهيدن استوار است نه بر پندار باقي و پيش داوري و شنيدن. کسي که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هيچ چيز غالب نخواهد شد. نيکي و سود خويش را در زيان ديگران مخواه. هر گفتار و کرداري را با ترازوي عقل بسنجيد و آنگاه اگر نيک آمد به پيروي از آن پردازيد. فرزانگان هستند که درست بر مي گزينند ، نه بدانديشان. نيک ميدانم که هيچ نيايشي نيست که از جان و دل بر آيد و بي پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در يابيد و بر آن ارج نهيد. تنها راه رستگار
------------ ------------
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم!
------------ ------------
گل نيست چنين سركش و رعنا ، كه تويي مه نيست بدين گونه فريبا ، كه تويي غم برسر غم ريخته ، آن جا كه منم دل برسردل ريخته ، آنجا كه تويي
------------ ------------
يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه
------------ ------------
من از تجربه هاي تلخ آموختم که هيچ شاخه اي از هيچ ساقه اي جدا نيست و هيچ ساقه اي از هيچ برگي راضي نيست...برگ از درخت دلخوره پاييز بهانه اي بيش نيست...پرنده هميشه بر درخت ثابت نيست...اما تو بي حاصل به خاک ايمان آوردي؟...ميشه مثل يه قطره اشک منو از چشمهات بندازي...ولي من نمي تونم جلوي اشکم رو که از رفتن تو سرازير شده بگيرم...ببين ..من يه دل دارم که کارش منت کشيدنه....تو مقصر نيستي خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم
------------ ------------
از کبوترپرسيدم : زندگي چيست؟ پرهايش را تکان داد و جواب نداد ازدريا پرسيدم:زندگي چيست؟ خروشيد و جوابم را نداد ازآفتاب پرسيدم:زندگي چيست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسيدم:زندگي چيست؟ گفت: زندگي خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است
------------ ------------
ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن
------------ ------------
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگهايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند عشقها را همه با دور كمر ميسنجند خب، طبيعي است كه يك روزه به پايان برسند عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسند
------------ ------------
زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است
------------ ------------
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم!
------------ ------------
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم
عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم
------------ ------------
يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."
برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند
که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم
اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار نداد
و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت
و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و
امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم
و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است
تا تو رفتی همه گفتند: از دل برود هر انکه از دیده برفت
و به ناباوری و غصه ی من خندیدند،
اه ای رفته سفر، که دگر باز نخواهی برگشت،
کاش می امدی و می دیدی که در این عرصه ی دنیای بزرگ،
چه غم الوده جدایی هاست و بدانی که:
از دل نرود هر انکه از دیده برفت...
كسي در باد مي خواند تو را تا اوج مي خواهم براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است و بي يادت در اين غربت نمي مانم تو هستي در وجود من تو را هرگز نمي رانم
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
دوست داشتن کساني که دوستمان ميدارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم

عشق را وقتي احساس کردم که ديدم : يک کودک آبنبات خودش را در آب شور دريا مي زد و مي خواست آن را شيرين کند
مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه
شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي
*******************
2
*******************
3
*******************
4
*****************
*********************
5
*******************
میرم ولی این و بدون ، چشم انتظارت میشینم
میرم ولی گریه نکن ، نذار از عشقت بمیرم
اگر توو اوج بیکسی ، با عکست آروم بگیرم . . .
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمیارد ، و باران ناامیدی بر سرم یکریز میبارد
چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟ ، چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم
خداحافظ، توی ای هم پای شب های غزل خوانی ، خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات، باشه، قبول لااقل این نکته را بدان: آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید دلم بود نامهربان، خداحافظ
پرستو ها چرا پرواز کردند ، جدایی را چرا آغاز کردند،
خوشا آنانکه دلداری ندارند ، به عشقو عاشقی کاری ندارند
خداحافظ برای تو رهایی ، برای من فقط درد جدایی
خداحافظ برای تو چه آسان ،ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان
صدای پای آب
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها
سرشار می کنــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد
یک پنجره برای من کافیــســـت
فعلا
یاحق
جاده اسم منو فریاد میزنه
می گه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاست
روی شونه های لرزون منه
...
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشقا و دلبستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده فریاد می زنه بیا
...
جاده آغوششو وا کرده برام
منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو
می خونم با اینکه بسته س لبام...
صدا کن مرا!
صدای تو خوب است...
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست
که در انتهای صمیمیت حزن
می روید
نه! وصل ممکن نیست...
همیشه فاصله ای هست
اگرچه منحنی آب، بالش خوبی ست
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بودبه زمزمه های دوردست گوش می سپارم
طوفان پیش روست...
و پشت سر، پل ها همه شکسته
راهی نیست؛
محکوم به رفتنیم
دستی مرا از پس خویش می کشد
پاهایم در اختیار نیست
دچار گشته ام
دچار بی سببی...
هوا پر از رفتن است
باید بروم
...به خویشتن نمی روم این راه را،
تو می دانی؛
در من حس غریبی ست که رنج روزگار را می شوید
با غبار خسته ی تن خویش،
گردی به زمان می فشانم زین سفر؛
در پس این زخم های تیره،
نوری نهفته است؛
دچار گشته ام...
می دانم صبور باید بود
صبور باید بود،
عبور باید کرد...
گشاده و پربار؛
سکوت سنگینی ست؛
چه می توان کردن؟!
که راه در پیش است؛
صدا مرا خوانده است...
و گرنه،
زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
...و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه!!
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ،
می شوند کدر...
همیشه عاشق تنهاست!...
چه سخت است در دیار تنهایی با خاطره ها همسفر بودنتو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شئونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
باد که میاد آروم آروم قاصدک هارو میاره
دلم میگه خدا کنه باز خبر از تو بیاره
چشام همش تا به سحر به یاد تو خواب نداره
خاطره ها جون می گیره باز تو رو یادم بیاره
سلام عزیز مهربون
اجازه هست بشم فدات...؟
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟
شب که میاد یواش یواش
با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟
اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟
تو هم بگی دوسم داری
بارون بشم دل ببارم
بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی
بهت بگم
اجازه هست گل روی موهات بذارم
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟
خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت از آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را.
روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.
بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.
بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.
روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.
روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.
روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.
روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.
بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.
روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.
بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
بهترین چیز
رسیدن به نگاهیست
که از حادثه عشق تر است
... چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
دل ُ روزنامه پیچیدم ، توی جعبه ای گذاشتم...
خوب و محکم اونو بستم ، راه دیگه ای نداشتم
بردمش اداره ی پست ، دادمش برات بیارن...
دل ُ تحویل نگرفتن ، پیش ِ بسته ها بزارن
گیر دادن دلت بزرگ ِ ، نمی شه اونو فرستاد...
مونده بودم چه کنم من ، دل من یاد تو افتاد
یاد ِ اون روزی که قلبت یه دفعه مثه یه سنگ شد...
خاطراتت یادم اومد، دل ِ من دوباره تنگ شد
حالا من این دل ِ تنگ ُ میدمش برات بیارن...
این دفعه می شه فرستاد ، انگاری حرفی ندارن
دل ِ من قد ِ یه دنیا تو رو دوست داره همیشه...
پیش ِ من باشی، نباشی، عاشق ِ هیشکی نمی شه
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “...
بر جاده های عبور تو جای صمیمیت بهار مانده
و عشق همیشه با نام تو به یادم می آید....
من از شکوه هزاران خاطره تو را بیشتر می شناسم .
وقتی سفره احساسم را پهن می کنم ،
حریص می شوم بر دیدار تو
و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد می زنم
تو را به آشیانه پاییز می برم،
در عمق جنگل وحشی احساسم
در کلبه ای محقر
که چراغش همیشه با دوستی روشن است .
من واژه های مهر نثارت می کنم
و تو ، باز هم با جادوی لبخند به من امید می بخشی
تا باز هم بتوانم بنویسم.....
"دوستـــــــــــــــــت دارم"
ای خدا این وصل را هجران مکن
سر خوشان عشق را نالان مکن
چون خز ان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سر گردان مکن
باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموشی بود
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خارمغیلان بودم
زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
جمع و شمع خویش را بر هم مزن
دشمنان را دور کن شادان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه امید را ویران مکن
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهی کن لیکن آن مکن
نمی دانم بذر عشق تو را،
دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید
که شمیم آن، همه ی فاخته ها و لادن ها را مست کرد.
نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را
پیشکش رویاهای آبی ام کردی
که کلبه ی ویران شده ی دلم،
بهشت همه ی پروانه ها شد.
بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم
و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم
تا شاید از زندگی،
تبسمی سبز هم نصیب من شود
مانند یک بهار....
مانند یک عبور....
از راه می رسی و مرا تازه می کنی.
همراه تو هزار عشق از راه می رسد
همراه تو بهار...
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی
همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
بردشت خشک سینه من سبز می شود.
وقتی تو می رسی....
در کوچه های خلوت و تاریک قلب من ...
مهتاب می دمد...
وقتی تو می رسی...
ای آرزوی گم شده بغض های من...
من نیز با تو به عشق می رسم...
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شئونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!
بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
باد که میاد آروم آروم قاصدک هارو میاره
دلم میگه خدا کنه باز خبر از تو بیاره
چشام همش تا به سحر به یاد تو خواب نداره
خاطره ها جون می گیره باز تو رو یادم بیاره
سلام عزیز مهربون
اجازه هست بشم فدات...؟
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟
شب که میاد یواش یواش
با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات..؟
اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟
تو هم بگی دوسم داری
بارون بشم دل ببارم
بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی
بهت بگم
اجازه هست گل روی موهات بذارم
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی..؟
خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی
لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت از آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود
بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
می نویسم نامت را.
روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.
بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.
بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.
بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.
بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.
روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.
روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.
روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.
روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.
بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.
روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.
بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.
روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.
بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.
بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.
بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.
بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.
بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.
بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
بهترین چیز
رسیدن به نگاهیست
که از حادثه عشق تر است
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “...
دل ُ روزنامه پیچیدم ، توی جعبه ای گذاشتم...
خوب و محکم اونو بستم ، راه دیگه ای نداشتم
بردمش اداره ی پست ، دادمش برات بیارن...
دل ُ تحویل نگرفتن ، پیش ِ بسته ها بزارن
گیر دادن دلت بزرگ ِ ، نمی شه اونو فرستاد...
مونده بودم چه کنم من ، دل من یاد تو افتاد
یاد ِ اون روزی که قلبت یه دفعه مثه یه سنگ شد...
خاطراتت یادم اومد، دل ِ من دوباره تنگ شد
حالا من این دل ِ تنگ ُ میدمش برات بیارن...
این دفعه می شه فرستاد ، انگاری حرفی ندارن
دل ِ من قد ِ یه دنیا تو رو دوست داره همیشه...
پیش ِ من باشی، نباشی، عاشق ِ هیشکی نمی شه
بر جاده های عبور تو جای صمیمیت بهار مانده
و عشق همیشه با نام تو به یادم می آید....
من از شکوه هزاران خاطره تو را بیشتر می شناسم .
وقتی سفره احساسم را پهن می کنم ،
حریص می شوم بر دیدار تو
و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد می زنم
تو را به آشیانه پاییز می برم،
در عمق جنگل وحشی احساسم
در کلبه ای محقر
که چراغش همیشه با دوستی روشن است .
من واژه های مهر نثارت می کنم
و تو ، باز هم با جادوی لبخند به من امید می بخشی
تا باز هم بتوانم بنویسم.....
"دوستـــــــــــــــــت دارم
ای خدا این وصل را هجران مکن
سر خوشان عشق را نالان مکن
چون خز ان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سر گردان مکن
باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
جمع و شمع خویش را بر هم مزن
دشمنان را دور کن شادان مکن
کعبه اقبال این حلقه است و بس
کعبه امید را ویران مکن
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهی کن لیکن آن مکن
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموشی بود
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خارمغیلان بودم
زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
نمی دانم بذر عشق تو را،
دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید
که شمیم آن، همه ی فاخته ها و لادن ها را مست کرد.
نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را
پیشکش رویاهای آبی ام کردی
که کلبه ی ویران شده ی دلم،
بهشت همه ی پروانه ها شد.
بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم
و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم
تا شاید از زندگی،
تبسمی سبز هم نصیب من شود...
مانند یک بهار....
مانند یک عبور....
از راه می رسی و مرا تازه می کنی.
همراه تو هزار عشق از راه می رسد
همراه تو بهار...
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی
همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
بردشت خشک سینه من سبز می شود.
وقتی تو می رسی....
در کوچه های خلوت و تاریک قلب من ...
مهتاب می دمد...
وقتی تو می رسی...
ای آرزوی گم شده بغض های من...
من نیز با تو به عشق می رسم...
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گون
ه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
===========================
ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خداحافظ ای ماه شبهای تارم
خداحافظ ای درد جانسوز جانم
خداحافظ ای عشق روزای خوبم
خداحافظ ای شور و شوق حضورم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آمدی چه زیبا ، گفتم دوستت دارم چه صادقانه ، پذیرفتی چه فریبنده ، نیازمندت شدم چه حقیرانه ، به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه ، واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه ، و من سوختم چه عاشقانه ،
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شرر زدی جگرم ، نازنین خداحافظ
شکست بال و پرم ، نازنین خداحافظ
دوان به سوی توبودم ، که از جفا تیری
زد عشق بر کمرم ، نازنین خداحافظ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ، من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ، ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن ، نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا!
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده
یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد
یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ
پایان راه کاملا پیداست !
میدهم قابش کنند ، کنایه هایت را به رسم یادگاری
و به همان دیوار میاویزمش ، جای همان دستخط تماشایی
خداحافظ
.
از تو تنها یک حس ، مانده با من امشب ، که تو را گم بکنم ، پیش بیهودگی احساسم
آخرین بار ، سلام ! آخرین بار ، خدا حافظ !
.
.
خداحافظ پیام من ، کلام من
خداحافظ تو ای تنها سلام من
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
از دست دادمت به راحتی یک نفس ، به آسانی یک پلک
سخت ست ؛ ولی انگار باید بگویم خداحافظ
ای تمام آن چه دارایی ام بودی در این روزگار سخت ، خداحافظ
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه توام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز ، بی عشق تو از تمام رویاها دلگیرم !
خداحافظ
.
.
باور کن که نیازی نیست به یاد کسی که نیست !
اولش ترسناک ، بعد دردناک ، و بعد آزاد و رها و شاد
فراموشت میکنم ، خداحافظ
میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ولی هیچوقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با خداحافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه !
.
.
خداحافظ همیشه سخت ترین کلمه است برای بازگفتن ، بر لب که بیاید دیگر باید رفت ! می روی ؟
.
.
و من از تو جدا ماندم ولی ای کاش میمردم
برو دیگر که دل از غم رها کردم
خداحافظ ! خداحافظ که دیگر بر نمیگردم
خداحافظي نکن دلم بدجور می گیره
با داشتن تو آدم جون می گیره
خداحافظي تلخه باورش سخته
بعضی وقتا مثل شکسته
خداحافظي نکن منو تنها نزار
اگه رفتی منو در یادت نگه دار
نمی دونی که دنیام بی تو هیچه
صدای تو اینجا می پیچه
دلم دلهره داره روزی که بری
گذشتی از من و عشقم سرسری
خداحافظي نکن بزار ببینمت یه لحظه
واسه عاشق مثل من نگاه تو خیلی می ارزه
نگاه کن به من که بی تو خیلی تنهام
غزل خوان هستم
غزل گو اما نه
نمی دانم آیا می شود
غزل خداحافظي را در سپید نوشت
یار چه !؟
می فهمد و می بیند قطره های اشک درون آن را
یا که باز هم آن را درون پارچه ای سبز می پیچد
می بندد بر بازویش
براي گزند از چشم زخم
غزل
خداحافظي
بگذار نا تمام ، خدا حافظی کنم
با دل پر کلام ، خداحافظي کنم
چون نیست مجال نقل ،هیهات
بگذار در سلام ، خداحافظي کنم
این نیست مرام ما ، ولی بدان
با عشق بی مرام ، خداحافظي کنم
درد است اندرین سینه نهان ولی
زین درد نقره فام ، خداحافظي کنم
سردی گرفت شعر من اندرین زمان
زین مردمان مدام، خداحافظي کنم
خط عبور ما زین قافله جداست
با هر چه رسم ونام ، خدا حافظی کنم
خداحافظي
در غروبی كه دل از
غم دوری می سوخت،
گاه تكرار خداحافظي چشم سحر
ابر بارانی چشمم به خطر می افتاد
و سلامی كه در آن بغض جدایی می زیست
در گلویم گرهی می شد
و تا سینه چو تیری می تاخت
مژگان سحر
اما بدتر . ...
محکوم آفریده شده ام
براي تکرار حسرت خوردن لحظات خوش با تو بودن
نه چشیدن آن!
به عشق خود معترف ام و ترس نبودن ات
زرد و زرد تر می کند
ریشه ی سبز وجودم را
تا که آرام
آرام
آماده ی سلامی بی جان
براي خداحافظي ابدی باشم!.
شاید ...توی دریای عشقت اسیر موجام
نگاه کن به من که از تو خیلی دورم
به زیر پام شکس� .
بوی باران می دهد باز ، لحظه های خداحافظي
سلام بده به شب ، به خواب ، دم دمای خداحافظي
چقدر معصومانه واژه ها را طی می کردی
حالا رسیدی به آخرین هجا های خداحافظي
دست هایت را موقع رفتنت خوب نگاه کن
ببین چقدر پاک و روشنست براي خداحافظي !
حالا که رفته ای واژه های تازه هم گریه می کنند
نگاه کن چه عالمی دارد این گریه های خداحافظي
بگو وقتی می رفتی چرا چشم هایت همچنان تَر بود؟
تنها آرزویت چه بود آن آخرین دقیقه های خداحافظي
هرچند زود بود خداحافظي کند
آماده بود زود خداحافظي کند
آهی کشید و رفت که هرگز ندیدهام
آتش بدون دود خداحافظي کند
مادر دوباره رفت، ولی سخت بود که
با صورتی کبود خداحافظي کند
دریا کنار دامن نیلیش سجده کرد
چادربهسرکه رود خداحافظي کند
با قامت قیام، خمید و اذان سرود
تا با لب سجود خداحافظي کند
با بالهای یکسره خاکستر از قنوت
پروانه پرگشود خداحافظي کند ...
می خواستی خنده های � .
بانوی اشوب من...!
نترس....
خداحافظي که گریه ندارد.
من خدا را التماس می کنم که حافظ تو باشد ......فقط همین.
دیدی.......
این براي تو نه ترس دارد نه دلهره
من هم به طعم شیرین یک مرگ تدریجی عادت میکنم.
براي رهایی تو این تنها راه حل ممکن بود..........
تمام برگ های زرد را خواندم
واژه هایم براي خداحافظي ...نه...
چمدانت را بسته ای
کوچک و مختصر است
ببین اشک هایم با تو حرف دارند ...
این دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم / خداحافظ نامهربون میخوام ازت دل بکنم
سخت ولی من میتونم، سخته ولی من میتونم / این جمله انقدر میگم تا فراموشت کنم
****************************
همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس دوری را میدیدم، اکنون شد آنچه نباید میشد، خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ
ر****************************
تو که میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم پس چرا!…….. زودتر از تکه تکه شدنم، جوابم نکردی برای ………. خداحافظی خیلی دیر بود ………. خیلی دیر
****************************
خداحافظ، توی ای همپای شب های غزل خوانی / خداحافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
*************
*** سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم / اگر خون دل بود، ما خورده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده ایم
************
حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات / باشه، قبول لااقل این نکته را بدان: آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم در سینه می تپید دلم بود نامهربان، خداحافظ
****************************
روزی صدبار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم
****************************
پرستو ها چرا پرواز کردند / جدایی را چرا آغاز کردند،
خوشا آنانکه دلداری ندارند / به عشقو عاشقی کاری ندارند
خداحافظ برای تو رهایی / برای من فقط درد جدایی
خداحافظ برای تو چه آسان / ولی قلبم ز واژه اش چه سوزان
****************************
میرم ولی اینو بدون / چشم انتظارت میشینم
میرم ولی گریه نکن / نذار از عشقت بمیرم
بزار تو اوج بی کسی / با عکست آروم بگیرم
****************************
خدانگهدار عزیزم اما نمیشد باورم / توی چشام نگاه نکنی این لحظه های آخرم، آخه چطور دلم بیاد / چشاتو گریون ببینم
****************************
اگر کسی مرا خواست، بگویید رفته باران را تماشا کند، اگر با اصرار کرد، بگویید برای دیدن طوفانها رفته است، و اگر با هم سماجت کرد، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
.
.
.
.
واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار
.
.
.
.
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
.
.
.
.
ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ
بقیه اس ام اس های زیبا در ادامه مطلب
.
.
.
.
خداحافظ ای ماه شبهای تارم
خداحافظ ای درد جانسوز جانم
خداحافظ ای عشق روزای خوبم
خداحافظ ای شور و شوق حضورم
.
.
.
.
آمدی چه زیبا ، گفتم دوستت دارم چه صادقانه ، پذیرفتی چه فریبنده ، نیازمندت شدم چه حقیرانه ، به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه ، واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه ، و من سوختم چه عاشقانه ،
.
.
.
.
میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .
.
.
.
.
شرر زدی جگرم ، نازنین خداحافظ
شکست بال و پرم ، نازنین خداحافظ
دوان به سوی توبودم ، که از جفا تیری
زد عشق بر کمرم ، نازنین خداحافظ
.
.
.
.
برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ، من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ، ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن ، نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن .
.
.
.
.
بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا!
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟
.
.
.
.
این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ
.
.
.
.
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
.
.
.
.
طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده
یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد
یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد
.
.
.
.
خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ
خداحافظ طلوعم
خداحافظ غروبم
خداحافظ تو ای تنها امیدم
.
.
.
.
میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی
ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری
که با خدا حافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه
.
.
.
.
.
میروم شاید کمی حال شما بهتر شود
میگذارم با خیالت روزگارم سر شود
خدا حافظ برای همیشه
.
.
.
.
تو رفتی شاخه عشقم شکسته
به چشمم شبنم حسرت نشسته
نگاهی هم نکردی وقت رفتن
نگاهی که سراسر اشک بسته
.
.
.
.
گفتی محبت کن برو
باشد خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی
دارم محبت می کنم
.
.
.
.
خدا حافظ گل مریم گل مظلوم و پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم
نشد تا بغض چشمات رو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شرم غم بارون رو بردارم
روز جدای
روزی که دوس نداری اصلا آفتاب بالا بیاد
سر قرار همیشگی
که پاهات تردید دارن براي رفتن
زمان خداحافظي
زمانی که میخوای عقربه ها از حرکت بیفتن
اما اینا همه حرفه....
اما منو تو حتی حرفی هم براي گفتن نداریم
تنها یک بوسه
نقطه اخر داستانت میشه
یک بوسه تلخ،
پاهان دهنده ی تمام تجربه های شیرینت میشه
آره رفت اون بی خداحافظي
ندید اینجا یکی چشم به راهشه
یکی چشم به راهشه تو رو خدا برگرد
اشک هایم را ببین بعد برو
دلت می آید سنگ صبور
آره تویی سنگ صبور . سنگ صبور لحظه هایم
نفس بده عزیزه دل
اینجا بدونه تو کمه
کمه کمه کمه براي من
اشک های بی خیالم را تو رو خدا جمش بکن
این ها هم ندارد هیچ ارزشی باشه برو بی خیالشیم
یک مشت مرگ بریز کف دستت
رویش یک لیوان خون جگر
آرام آرام گریه کن
صدایت تنها به گوش خدا برسد
فریاد نزن که تاوانش بیشتر ماندن است !
و خداحافظي کن
خداحافظي رسم ادب است ...
سکوت هرشبم طلیعه ی غمی ست
که در انتهای سینه ام جاخوش میکند
در روزهایی
در ابتدای جاده ی بی تو بودن
لبخند تو افسانه ای میشود
ومی رود که به تاریخ بپیوندد
ومن که سعی دارم
در آخرین برگ از دفتر نانوشته هایم
واژه ی خداحافظي را حک کنم...
غبار لحظه ها
بر چهره ی دلتنگ یک رویا
خاطره ی زنگار گرفته ی
یک غروب عبث را
در ذهن غمین ثانیه ها
مواج تر از
یک خداحافظي خیس
به نظاره می نشیند . . .
*
*
*
همیشه جدایی تلخ ترین لحظه ی یک رویاست . . . ...
خدایااکنون انگشت اشاره ام کجاراکرده نشن؟!
چشمهایم درسوسوی چه کسی ست؟!
میخواهم غزل خداحافظي گویم
ثانیه ها امانم رابریده اند
فرش زیرپایم تاروپودگشته
کودک دلم به دنبال چه می گردد؟!
بهانه چه را میگیرد؟!
بادمی رقصدوپنجه برشیشه می کوبد
مادرم باردگربالحن آرامش صدایم می زند:دخترم...دخترم...
اما جوابی نمی شنود
اکنون وقت آن است،وقت خداحافظي
هیچ کس آن لحظه هارا نشنید
تاآمدم درجواب مادرگویم بلی...
بادباردیگرفریادکشید...
کودکم جیغ کشید...
تا حالا شده در میون جمع احساس غربت کنی؟
به یاد عشقت که می افتی ، بری و غیبت کنی؟
با چشمون گریون بیافتی بر خاکش
قبرشو ببوسی و با عکسش صحبت کنی؟
قربون خدا برم ،تو رو داد و باز پس گرفت
دلم شکست ولی از روزگار درس گرفت
زندگی یه فرصت بود برا خداحافظي
نیومدی سراپای وجودمو ترس گرفت
هر وقت می رفتی خداحافظي می کردی باهام
سلامتیمو می خواستی همیشه از خدام
ولی حالا گذاشتی رفتی که نیایی دیگه
بی خداحافظي،جای دور،ساکت و بی کلام
کجایی ای شریک غم های پر س ...
خداحافظي نمیکنم در برابر خداحافظي تو
هیچ بدرودی ندارم و پاسخی
هیچ پایانی نیست و وداعی
براي همیشه از کومه ی مهدور من افسرده
برو
ای نگاه آسوده
در پشت سر باد نمی آید
میدهد یا نمیدهد خاطره ایی آزارت؟
میگذرد
زندگی درگذر است
من خسته
در آستانه ی در ایستاده ام
بی هیچ پشتوانه ی نسیمی در مشت
و به نجوایی دلخوشم
که تو کامران میشوی
کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست
وزنجیر کردن یک روح را فرا خواهی گرفت
و اینکه عشق تکیه کردن نیست
وحتی رفاقت، اطمینان خاطر
ویاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند
وهدیه ها، عهد و پیمان
وشکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت(با چشمهای باز)
با ظرافتی زنانه و اندوهی کودکانه
یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا براي خیالها گلی نمیسازند
کم کم یاد میگیری:
که حتی نور خورشید هم
(اگر زیاد آفتاب بگیری )
می سوزا�...
دیشب وقتی باران سردی می بارید
عکس ات را در دستم نگاه می کردم
وقتی گلهایی که داده بودی را بوییدم
چشمانم پر از اشک شد
وقتی عکس ات را در آتش انداختم
آهنگ جدایی را گوش می دادم
نتوانستم قلم را در دستم بگیرم
زمانی که می خواستم نامه خداحافظي را بنویسم... ...
یک سلام از احساس
یک خداحافظي از جنس تن خشک گل پرپر یاس
مثل یک لحظه گذشتی
شاید از باور یک خواب غریب
شایداز روی فریب
آه افسوس که آن بوی نگاهت
درهوای نفس خاطره ام
تلخی رنگ حقیقت به همین کابوس است
عایدم افسوس است
خیره بردرگه آن عصر سپید
مانده برجاده ی بی آخراین صبح پلید
مات بی پایانم
درپی بوی نگاهت،
زیر باران نیازت،
زارو سرگردانم
دیشب تا سپیده
رنگ کردم تخم مرغ ها را
با رنگ شادی
روز چشم به راهت
نشستم کنار سفره هفت سین
ماهی قرمز از داخل تنگ
زل می زد به چشمهای غمگین
شمع هم گریه می کرد
وقتی ترا اینجا نمی دید
سنبل از غصه خم شد
شاخه اش سوی دست سردم
بوی سیر و سرکه پیچید
در فضای خالی عطرتن تو
آینه نگاهش را دزدید
از تصویر تنهای حضورم
سال بار دیگر نو شد ومن
رفتم بی همراه سمت تقدیر
صبحگاه با کوله باری بر دوش
در این خانه بستم
پشت در گذاشتم عیدی
آخرین بوسه
بوسه خداحافظ�...
خوگرفتم به خداحافظي ات
با سلامت من بیگانه ندارم سخنی
می رسد دیر زمانی که ببینی شبهی در پی دیدار منی
مه بیچار ..
و من ایستاده ام در دستان سرنوشت تنهایی دلم
و پرسه ایی کهنه در ساعات عاشقی
کجا/ باشد/ امشب ...
ثانیه ه ...
هنوزمنتظرنشسته ام
زیر درخت یادگاری
روی نیمکت خاطره
پشت پرچین خداحافظي
درخت یادگاری خشکید
نیمکت خاطره رنگ باخت
پرچین خداحافظي راباغبان هرس کرد
اما من هنوز منتظرم
شایدبیائی
بالبخندهمیشگی
باچشمان سیاه
وترنم گامهایت
تالحظه لحظه برتپش قلبم بیفزائی ...
اولین سلام
واژهی زندگیام نبود
تا آخرین خداحافظي
گریستن تمنایام باشد
اردیبهشت که آمد
برايات چند رج شعر و ترانه میبافم
سرخ و آبی، همان خیالی که دوست داری
کمی شادیِ سپید هم به خیالات میتنم
دوست داری؟!
شبها
بوی خوابِ هذیانِ یاسِ روزها را
میمیرم
تو ستاره میشوی
من ساقهی یاسی بلند
دست خیالام سوی آسمان تو میرود
یا سوسوی آشناییات میکشاندم؟!
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟ تقصیر تو نیست ، همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت نه دست که دل تکان می دهم
===========================
ترا از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ
مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ
مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را
برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خداحافظ ای ماه شبهای تارم
خداحافظ ای درد جانسوز جانم
خداحافظ ای عشق روزای خوبم
خداحافظ ای شور و شوق حضورم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آمدی چه زیبا ، گفتم دوستت دارم چه صادقانه ، پذیرفتی چه فریبنده ، نیازمندت شدم چه حقیرانه ، به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه ، واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه ، و من سوختم چه عاشقانه ،
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شرر زدی جگرم ، نازنین خداحافظ
شکست بال و پرم ، نازنین خداحافظ
دوان به سوی توبودم ، که از جفا تیری
زد عشق بر کمرم ، نازنین خداحافظ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ، من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ، ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن ، نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا!
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده
یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد
یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ
دستهای خجالتی من
در انتظار یک دانه سیب
یا یک شاخه گل
یا گرمای یک دست
دیگر از زخمهای کهنه خجالت میکشند
اره ای براي بریدن دستانم
و مقداری آب
براي زمانی که تیغه هایش داغ میشود
در فرسایش زخم و خون.
بگذار با آنها آخرین دعا را بگویم
و براي آخرین بار دستانت را فشار دهم
به رسم خداحافظي ...
پرنده های خیالی..من ِخیالی تر
تو ِهمیشه زمن پاک و متعالی تر
همه پریدن و رفتند جز همین((که چرا؟))
و گونه ام که شده درتب سوالی تر
همه براي یکی...یکی براي همه
وتو براي خودت از همیشه عالی تر
شکوفه های امیدم تکید و لبخندم
در انزوای لبم ظاهرا حلالی تر
نفس به طعم گس ِاضطراب آلودست
و روزهای هماهنگ متوالی تر
تو میروی و خداحافظي نمیدانی
به سوی حافظه ای از گذشته خالی تر
سالروز خداحافظي تلخیه یک خاطره
سالروز یک شکست و اشک چشم دوباره
یه سنگ با اسم تو روش یه قبر که جفتمون توش
منم یه میت صاف که پر کشیده اوون روحش
یه گل سرخ رو قبرش قلب منم شکسته
یه خاطره ی تلخ و منم یه پر شکسته
یه اشک تازه امشب می ریزم رو کتابم
توی رویام دوباره می رم پیشش می خوابم
دوباره یک ستاره ...
وقت خداحافظي یم با دیوار
یک جای دست میزنم
نامرئی
و به خود می گویم
جای دستانت کو شاعر؟؟
نکند جا مانده لای آن کتاب کهنه
شاید هم بین راه فردا
به کجا میرود آخر
این من؟!!
سراهم که پر از خاشاک ست
نه گلی
نه سبزه ای
نه چمنی
آگهی ساده
اعلام فوت دنیای مجازی
در غروب پنجمین روز مرداد
وصل کرد
آواز زندگانی را
با اشکهای پنهانی
در دریچه یی به سوی ویرانی
کسی مقصر نیست
اما
حرف هایم ناگفته
بغض ام میان گور
همین الان
همین جا
شاید وقت مردن است و من نمی دانم
برمی گردم به
دیگر سلیقه ام
به این همه لباس قد نمی دهد
تنها براي تو که دوستت دارم
سرخ می زنم
نیامده می رود دوچرخه ات
بر ترک ننشسته ترکم می کنی
چرخیده نگاهم نکن
من مستقیم خواب های زن ام
براي خداحافظي
که چسبیده روی لبهایم
می بوسمت !
همین طور که جاده می شوی
به ساکت های دنیا
سلام برسان! ...
اتاقی که هنوز نیامده ای
من همین جا خداحافظي می کنم
اما ، شاید خداحافظي ام
آن طرف تر نرود ...
همه اش دوتکه است
من و را ه .....
نه فقط من که
خدا میداند
به کجا ها رفتند
و سرِ راهِ کدام آبادی
منتظر آخر راه می گردند
منم اینجا تنهام
از تمام دنیایم
سهم همراه ا ی من
از راهم
فقطم یک مار است
که بخود
نیش زنان میمیرد
همگی گمشده ا�...
دلتنگیها را پشت در جا گذاشتهام
یک بغل آغوشِ باز آوردهام
بیبهانه دوس ...
چه دنیای غریبانه ای است!
یکی می آید یکی می رود
چه دنیای پر فرازی است!
یکی می ماند یکی می میرد
چه در این دنیا در مانده ایم!
چه در این دنیا بی کسیم!
دنیا دنیای خداحافظي است
دنیا دنیای محکومی است!
چه دنیای تاریکی است!
در این دنیا چه می توان کرد؟
چه می توان کرد !!!؟
جز بستن کوله بار سفر!
جز خداحافظي
از تو تنها یک حس
مانده با من امشب
که تو را گم بکنم
پیش بیهودگی احساسم
آخرین بار،
سلام.
آخرین بار،
خدا حافظ تو
ای کاش آشنائیها نبود یا به دنبالش جدائی ها نبود
یا مرا با او نمی کردی آشنا یا مرا از او نمی کردی جدا
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم / خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم / در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
واپسین لحظه دیدار ، منو دست گریه نسپار ، توی تردید شب خدا نگهدار ، اگه خوابم اگه بیدار ، تو ی این فرصت تکرار ، بگو عاشقی برای آخرین بار
برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم ، من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم ، ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن ، نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن .
خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم !!! بی تو من زنده نمانم
همیشه تو را در نفس هایم احساس می کردم ، تو همیشه همراه من بودی ! علت جدایی تو از من ، من بودم !!!
آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره / شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره
مرا اینگونه باور کن ، کمی تنها کمی بی کس / کمی از یادها رفته ، خدا هم ترک ما کرده
به سرنوشت بیندیش که چگونه تصویر گر جدایی هاست
برمن خرده مگیر چراکه جبر زمانه از آغاز هر زمانه از آغاز هر سلامی بدرود میرسد
خدا حافظ
تو که میدانستی با چه اشتیاقی…خودم را قسمت میکنم
پس چرا …زودتر از تکه تکه شدنم…جوابم نکردی…برای
خداحافظی …خیلی دیر بود…خیلی دیر !!

پــــــــــــــــــاییز آمده است پشتِ پــــــــنجره !!!
بـــــــــیا برویم کـــــــــمی قـــــــــدم بزنیم...
نـــــــــگران نـــــــــــــــــــــباش... !!!
دوبــــــــــاره بـــــــــــازمی گردانمَت
به قـــــــاب عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکس

بــــــــــــــــــــــــــــــاکی نیست !!!
بگذار به ســـــخره ات گــــــــــــــــــــــــــــیرند !!!
بــــــــــــــــــــگذار تــــــــــــــــــــــــــــــو را نــــــــــــــــفهمند ...
تو بمان، تمام کوچه ،ابر، باران ، آسمان ،کفشدوزک پنهان میان دو برگ
هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه شــــــــــــــــــــــاهدند... !!!
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشق ،
تنها پیراهنی بود که به تــو می آمد... !!!

ســـه چیز را بـرای هیچکس آرزو نــــمیکنم ...
تـــــــــــــــــــــــــنهایی ...
سـه روزِ بــــــــــــــــــــــــارانی ...
و این دو سوال ، مــــــیایی ... ؟؟ نـــــــــــمیایی ...؟؟

مقداری طــــــــــناب دار در خـانه هــــــــــست !!!
می آیی طـــــــــناب بازی کـــــــــــــنیم ...
یــا گـــــره اش بــــــزنم به سـقف ... !!!

آخـــــــــــــــــــرین تـصمیم مــــــــن ...
دســــــت های تـــــــــــــــــــو بود ... .
گرفــــــتمو دور شــــــــــدم ... !!!

نه هـــــــــوا ابــــــــــــــــريست ... !
نه بـــــــــــــــــارانی مــــــــــــــــــی بارد .. !
پس بــــهانه دلــــم برای اين همه ســـنگينی چـــــــيست ...!!!؟

جهنــــــــــــــــمـی بــــــــــــپا میکند...
دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ،
وقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـی ...
شــــــــــــــــــــــعری بیــــــاید و...
تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو،
میان آن نـــــــــــــــــــــــــــبــــاشــــی ...!!!

بزرگترین اشتباهم این بود، که التماست کردم بمانی ... !!!
نـــــــــــــــــــــــــمى ارزیدى... !!!
دیـــــــــــــــــر فــــهمیدم ... !!!

کلاغ ...
به خانه ات برس ... .
قصه ی من تمام شد ... !!!
یکی تمام بود و نبودن هایم را ...
یک جــــــــــا برد... !!!

هـــــــــــمیشه در حالی که
یه عــــــــــــالمه حرف بــــــــــیخ گلوت چسبیده
یه عـــــــــــــــــــــــــالمه اشـــــــــــــک تــوی چشماته
یه عــــــــــــــــــــــالمه حــــــــــــسرت توی دلـــــــت تلنبار شده
باید بــــگی : خــــب… خـــــــــــــــــــدافظ
...
دوســـــــت داشتن ها،
ربطی به دیــــــدن نداره ...
آدم هــــــــــ ـــــــ ـــــــ ــــــــا ،
خــــــــدا را هم دوست دارند هــــنوز...
مــــثل مــــــــــــــن کــه تـــــــــــــــــــــــو را...!!!

نـــــفس مـــــیکشم ...
پــــــلک مــــــیزنم ...
بـــــــه تــــــــــو فکر میکنم .
...
نـــــفس مـــــیکشم ...
پــــــلک مــــــیزنم ...
بـــــــه تــــــــو فکر میکنم .
...
و اینها کارهای غیر ارادی است ، که...
نمی توان جلوی هــــــــــیچ کدام را گرفت ... !!!

بــــــهانه گـــــــــــیره زبـــــــــــــــان نفهم ...
دلـــــــــــــــــــــــم را مــــــــــــــــــــــــــــیگویم ... !!!
آخـــــــــــر تــــورا از کــــــــــجا برایش بـــــــــــــیاورم ... ؟؟؟

بـــــــــــــــــــــیا با پـــــــــــــنجه راه برویم ...
روی تـــــــــــــــــنِ ایـــــــــــــــــن ،دنــــــــــــــیا !!!
بگذار خـــــــــــــــــــــــــــــــــــواب بماند ...
نــــــــــــــــــفهمد از قـــــــــــــــانونش گریخته ایم !!!
و دل بــــــــــــــــــــــــــــــــــــاخته ایم ...!!!

غـــــــــــــفلت کرده ای مـــــــــــادر ...
پـــــــــــشت این قـــــــــلب عـــــــــــــاشق ،
فرزنــــــــدت آرام آرام جـــــــــــــــــان میسپارد ...
و تـــــــــــــــــــــــــــــــــــو ،
فرامــــــــوش کردن را به او نــــــــــیاموخته بـــــــودی ... !!!

شــــــــــــــاید آرام تـــــــــــر مــــــــــــیشدم ...
فـــــــــــــــــقط و فــــــــــــــــــقط
اگر مــــــــــــــــــــــــــیفهمیدی ،
شــــــــــــعرهایم به همین راحتی که میخوانی ...
نـــــــــــــــــوشته نـــــــــــــــــــــــــــــــــشده اند ... !!!

خــــــــــــــــدایا دیـــــــــــــــــدی ...؟!!
کلی بـــــــــاران فرستادی ،
تا این لکه ها را از دلــــــــــــــم بشویی ... !!!
من که گـــــــــــــفته بودم لـــــــــــــــــکه نیست ... !!!
زخـــــــــــــــــــم اســـــــــــــــــــــــت ...

گـــــــــــــاهی لال مـــــــــــــیشود آدم ...
حـــــــــــــــــرف دارد !!!
ولــــــــــــــــــــی ...
کـــــــــــــــــلمه نــــــــــــــــدارد ...!!!

خـــــــــــــــــــــــسته ام ...
از بــــــــــــــــس از تـــــــــــــو نوشتم ... !!!
امـــــــشب میخواهم کـــــــــــمی از خودم بنویسم !!!
" چـــــــه کرده ای بــــــــــــــا مــــــــــــــن که ایــن روزها ،
تـــــــ ــــ ــــ ـــــــورا ...
فقط به اندازه ی یــــــــک اشـــتباه میشناسم ... !!! "

مـــــنتظر هیچ دستی ، در هیچ جـــای دنیا نباش !!!
اشـــکهایت را با دســتهای خــــــــــــــودت پاک کن !!!
که هــــــــــــــــــمه رهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگذرند ... !!!
مـــیآیند به گریــــه ات مــــــــــــــــــــی اندازند،
و مـــــــــــــــــــــیروند ...!!!
مـــــــــــــنتظر نـــــــــــــــــــــــــباش ...

دل تـــــــــــــــباه شد در وعـــــــــــــده های آمدنت ...
وَعــــــــــــــــده دیگر نـــــــــــمی خواهم ... !!!
هــــــــــــــمین امـــــــــروز بــــــــیا ... !!!

شــــــــــــــــــب که می شود ...
شـــــــــــــــــــــــــــــروع می شود ،
ای کـــــــــــــــــــــــــــــاش هایِ من ...!!!

بودنت در کنارم ، یعنی اوج دلـــــــــــــــــتنگی ... !!!
برای لــــــــــحظات بـــــــــعدی که قـــــرار است ،
نـــــــــــــــــــــــباشـــــــــــــــــی ... !!!

تــــــ ــــ ــــ ـــــــنها ...
جاذبه ی نــ ـــ ــگاه تو بود ...
که مــــــ ــــ ــــ ــــــــــــــــــرا ...
به شـــ ـــ ـــ ـــــــــعر مـــ ــــ ـــی انداخت !
.
.
.
بـــــ ـــــ ــــ ــــــی تـــــ ـــ ــــ ـــــــــــو ،
حرفــــ ـــ ــــ ــــــی نــ ــــ ـــــــــیستـــ ــــ ـــــــــ ... .

ایـــــــــــــــــن روزها اگر گــــــــــوش ِ دلـــــــــــت را تیز کنی ،
فـــــــــــــقط یـــــــــــــــک چیز خواهی شـــــــــنید...
" دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم "
گــــــــــلایه از تکراری بـودنش نــــــــــــــــــکن ... !!!
مـــــــــــــــــــــــــــشکل از مــــــــــــــن نیست ...
تو زیـــــاد دوســــــــت داشتنی هـــــــــــــــــــــــــستی ... !!!

چـــــه راحت زیر چــــــــــــــــــــــــترم آمدی ...
و چه شــــــــــــــــــــــاد بودم از با تــــــــــــــــــو بودن !!!
اما وقــــــــــــــــــــــــتی گـــــــــــــــــــــــــــفتی ،
" خــــــــــــــــداحـــــــــــــــــــــــــــــــــافظ "
برایــــــــــــــــــم چه ســــــــــــــــــــخت بـــــــــــــــود ...
بـــــــــــــــــــاور اینکه بودنت بـــــــــــــــخاطر بـــــــــــاران بود ... !!!

ســــــــــــــــــــــــالها دویـــــــــــــــده ام ... !!!
با قــــــــــــــــــلبی معلق و پــــــــــــــــــــــــایی در هوا ...
دیـــــــــگر طاقت رویـــــــــــــــــــــــاهایم تــــــــــــــمام شده است !!!
دلــــــــــــــــــــــــــــــــم رســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیدن می خواهد ... !!!

رفــــــــــــــــــــــــــــــــــتی ،
اما پـــــــــــــنجره را تــــــــــا قـــــــــیامت بــــــــــــــاز میگذارم ... !!!
شــــــــــاید یـــــــک روز از خـــــــــــــم کوچـــــــــــه نـــــــمایان شوی ،
و بــــــــــــــــــرایم دســـــــــــــتی تـــــــــــــــکان دهی ...!

حـــــــــــــــواسم را پـــــــــــــرت کرده ای ...
آنــــــــــــــــــــقدر دور کـــــــــــــــــــــه دیگر ،
یــــــــــــــــــــــــــادم نــــــــــــــــــــــــــــیست !!!
" تــــــــــــــــــــــــــــــو " رفــــته ای و " مـــــــــــــن " ...
حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــواسم نیست !!!

چـــــــــــــطور مـــــــــیتوان به تـــــــــاول های پا گفت ...
که تـــــــــــــــــــــمام مسیر طــــی شده !!!
اشـــــــــــــــــتباه بــــــــــــــود ... !!!

اشـــــــــــــــــــــتباه از مـــــــــــــــــــــــــن بود ...
پــــــــــــــــــــــــــر رنگ نوشته بـــــــــــــــــودمت ... !
به ســــــــــــــــــــــــــــــــــختی پاک مـــــــــــــــــــــیشوی ... !!!

زمــــــــــــــــــــــــــــــــــین ...
خــــــــــــــــــــــــمیازه ای بکش به زیر پــــــــای من ... !!!
فـــــــــــــــــــــــــــــــــقط هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمین ... .

چقدر کـــم توقـع شـــــــــــــــــده ام !
نـــــه آغوشـــت را می خواهم ...
نــــــــــه یــــــــــــــــــک بـــــــوسه ...
نـــــــــــــــه دیگر بــــــــــــــــــودنت را ... !!!
همین که بـــــــیایی ،
و از کــــــــــــــنارم رد شوی ...
من نمی دانم این دلتنگی دلتنگی که می گویند چیست ؟!!!
همین حسه مـــــــــــبهم نــــــــــفس گیری ،
که دامـــــــــــــــــــــــــن گیرمان مـــــــــــــیشود ...
وقتی چــــــــــــــــیزی را ،
کـــــــــــــــــــــــــسی را ،
جایی جــــــــــــــــا گذاشته ایم !!!
همان دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتنگیس ...؟؟؟

یک وقت اشتباهی مرا از خــاطرت ،
پـــــــــــــــــــــاک نـــــــــــــــــــــــــکنی ...!!!
هر وقت پـاک کن دســـــــــــــــــــــــــتت بـــــــود ،
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــگو ...
از روی کــــــــــــــــاغــــــــــــــــذت ،
بــــــــــــــروم کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــار !!!

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــغض کرده ام !!!
این بــــــــــــــغضه لــــــــــــــــعنتی ،
با هیچ چیز نـــــــــــــــــــــمی شکند !!!
جــــــــــــــز با صدای تـــــــــــــــــــــــــــــــــو ...
صـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایت را مــــــــــــــیخواهم !!!
هـــــــــــــ ـــــــــــ ـــــــــــ ـــــستی ...؟!!!

امـــــــــــــشب هیچ چیز نــــــــمی خواهم ... !!!
نـــــــــــــــــــــه آغــــــــــــــــــــــــــــــــوشت را ...
نه نـوازش های عــــــــــــــــــــــاشقانه ات را ...
نه بــــــــــــــــــوسه های شـــــــــــیرینت ...
فـــــــــقط " بـــــــــــــــــیا " ...
میخواهم تـــــــــــا ســـــــــــــــــــــــــــــحر
به چـــــــــــشم های زیبایت خــــــــــــــــیره بمانم ...
هـــــــــــــــــــــــــــــــمین کافی است !!!
بــــــــــــــــــــــرای آرامــــــــــــــــــــش قـلب بی قرارم !!!
تــــــــــ ـــــــــــو " فـــــــــقط بـــــــــ ـــــــــــ ـــــــــیا " ...

دوســــــــــــــــت دارم ...
یــــــــــــــــــــــــــــــــــــکی ،
آرامــــــــــــــــــ ــــــــــــ ـــــــــــ ــــــــــــ ،
در گـــــوشت بــــــــــگوید ...
کــــــــسی اینــــــــــــــــــــــــــــجاست !!!
کـه گـــــــــــــاهی ،
عـــــــــــــ ـــــــــــ ـــــــــــجیب
دلش تــــــــــــــ ــــــــــ ـــــــــــ ــــــنگ می شود ...

با گفتن یک " دوســـــــــت من جـــــــــایت خـــــــــــالیست "
نه جای من پـــــــر میشود و نـه از عمق شــــــــادی هایت کــــــــمتر ...!!!
فـــــقط دلـــــــــــــــخوش مــــــــــــــیشوم کـــــــه ...
هـــــــنوز بـــــــــــــود و نـــــــــــــبودم بــــــــــــــــرایت مهم است ... !!!

بــــــــ ــــــــــــی تــــــــ ــــــفاوت بــــــــــــــــاش ...!!!
بـــــــ ــــــ ـــــه جـــــ ـــــ ــــ ــــــــــهنم ... .
مـــــــــــــــــگر دریـــــــ ــــــا مُـــــ ــــــرد از بـــــــ ـــــی بارانی ...؟!!!

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــافیست !!!
مرا به آرامش مـــــــیرساند ،
حــــــــــــــــــــتی ...
اصطکاک ســـــــــــــایه هــــــــــایمان !!!
خــــــــــــــــــــــیابان ،
کــــــــــــــــــــــــــــــــــوچه ،
دوستت دارم های واقـــــــــــــــــــــــــــعی ،
نـــــــــــــــــــگاه های پـــــــــــــــــر از مــــــــــــــــعنی ...
هیچ کدام به درد من نــــــــــمی خورند ... !!!
من " خــــــــــــــــــــودت " را می خواهم !!!
مـــــــــــــــــــــــــــــــی فهمی ... ؟؟؟ !
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــودت را ...

دلـــــــــم ذره ای ،
" مــــــــــــــردن " مــــــــی خواهد ... !!!
فــــــــــــــــــــقط مـــــــــــیخواهم بــــــــــبینم ،
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن اگـر نـــــــــــــــــــــباشم ...
تــــــــــــمآم مـــــــــــــــشکلات حـــــــــــــــــــــــل مـــیشود ... !!!؟

" زنــــــــــــــــــدگیم " را مـــــــــــی بوسم و ،
مــــــــــــــــی گذارم کــــــــــــــــــــــــــنار ... !!!
به دردم نـــــــــــــــــــــــــــــــــخورد ... !!!

دَمَــــــــــــــــــــــــش گـــــــــــرم !!!
بـــــــــــــــــــاران را مــــــــــــــــــــی گویم ...
به شــــــــــــانه ام زد و گــــــــــــفت :
خــــــــــــــــــــــــسته شـــــــــــــــدی ... ؟؟؟
امــــــــروز را تو اســــتراحت کن ...
من به جــــــــــــایت مـــــــــــــی بارم ... !!!

آنـــــــــــقدر نـــــــــــیستی ،
که گــــــــــــاهی حــــــــــــس میکنم ،
عشق را نـــــسیه به من داده ای ... !!!
" بـــــــــــــــ ـــــــــ ـــــــــــ ـــــــــــــی تـــــــــــــــــــابم " ... !
نـــــــــــــــقد مـــــــــــــی خواهمت ... !!!

تا چشم کار میکند ، نـــــــــــیستی ...
این غم انگیزترین چــــــــــــــــــــــــــیزیست ،
که مــــــــــــــــــــــیشد دیــــــــــــــــــــــــــــــــــد ...
کاش کـــــــــــور بــــــــــودم ،
چشمـــانم را بـــــــــی حضورت نـــــــــــمی خواهم ... !
دلـــــــــ ــــــــــــ ــــــــــ ـــــــتنگی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــبودنت را ،
به رخ لــــــــــــــحظه هایم مــــــــــــــــیکشند ... !!!

بـــــــــاز هم " خـــــــــــــــــیال " تــــــــــو ،
مـــــــــــــــــــــــرا ،
" بـــــــــــــــــــــرداشت " !!!
کــــــــــــجا مـــــــی برد نمی دانم ... !!!
آهـای نـــــارفیق ...
بازیـــــــــت که تـــــــمام شد ...
مـــــــــــــــــــــــــرا دوبـــــــــــــــــــــاره
بـــــــا همین لــباس
بی قرار دیــــــــدنِ دوبـــاره ات
بر ســـر شـــــعرهایم بــــــــــنشان ... !!!

هر چقدر بیشتر میخواهمت ...
دورتــــــــــــــ ــــــــــــــــر مـــــــــیشوی ... !!!
بــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــرگـــرد ...
قول میدهم دیــــــــــــــگر ...
دوستت نــــــــــــ ـــــــــــداشته باشم !!!
ღ
مـــــــــــــــــــــــــــــی دانـی ... ؟
به رویـــــــــــــــ ــــــــــــــــــت نــــــــیاوردم ...
از همان زمانی که " تــــــــــــو " به " مـــــــــــــــــن " ،
گفتــــــــــــــــــــــی " شـــــــــــــــ ــــــــــــــــما "
فـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــهمیدم پـــــــــــــــای
" او "
در مــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــیان است ... !!!
ღ
من اگه خــــــــــــــــــــــدا بودم ...
یه بار دیگه تموم بنده هام رو میشمردم !!!
ببینم که یه وقت یکیشون تـــنها نمونده باشه ... !!!
و هوای دو نــفره هاروانقدر به رخ تک نــفره ها نـــمیکشیدم ... !!!
ღ
من غــــرورم را به راحتی به دسـت نــیاوردم ...
که هر وقت دلـــــــــــــت خواست خــــــــــــــردش کنی !!!
غرور من اگــــــــــــــــــر بـــــــ ــــــــشکند !!!
با تــــــــ ـــــــ ـــــــــ ــــــ ــــــکه هایش ...
شــــــــــــــاهرگ زندگی تو را نیز خواهـــــــــــــــــد زد ... !!!
ღ
هوایت را کــــــــــــرده و کــــــمی تـــــــو را میخواهد ... !!!
دل اســـــــــــــــــــت دیـــــــــــــگر ....
یــــــــــــادش رفته است که رفـــــــــــــــــــــته ای ... !!!
ღ
فرامــــــــوش کردنت ، ســــــــــــــخت نیست ... !!!
کافـــــــــــــیست دراز بـــــــــــــــــــکشم ،
و چشــــــــــــــــــــم هایم را ، بـبــــــندم ... !!!
بـــــــــــــــــــــــرای هــــــــــمیشه ،
ببــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــندم !!!
ღ
اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري
کي از مسير کوچه قصد عـــــــــــــــــــبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نــــــــــــــــــــــــور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صـــــــــــــــــــبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شـــــــــــــــور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظـــــــــــــــــــــــهور داري؟

مـــــــــــــــــــــهدی جــــان !
سئــــــــــــــوالی ســـــــــ ـــــــــــاده دارم از حــضورت ...
مــــــــــــن آیــا زنده ام وقت ظـــــــــــــــــــــهورت ؟؟؟
اگـــــــــــــــــر که آمدی من رفـــــــــــــــــــــته بودم
اســــــــــــیر ســــــال و مـــــــاه و هفته بودم
دعایم کن دوباره جــــــــــــــــــــــان بگیرم ...
بیایم در رکـــــــــــــــــــــــاب تــــــــــــــــــو
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمیرم .
فــلا نـــی !!!
بــــــــــــــــــرام از بازار، یه بــــــــــــــغضِ خـــــــــــوب بـخر !!!
نــــــــــــــه مثله ایــــــــــــــنا که دارم ...
نـــــــــــــــــــــــــــــه مـــثله اینا که هـــــــــــــــــــــــــــــــر روز ...
مــــــــــ ــــــــــ ــــــــــ ـــــــیشکنند ... !!!

هــــــــــــــــر کـــسی ...
به ســـــــــــهمه خـــــــــــود ...
از دنیا چــــــــــــیزی بــــــــــــــرمی دارد ... !!!
مــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــن از دنـــــــــــــــ ـــــــــــــــــــیا ...

دلــــــــــــــــــــم ...
پــــــــــــــــــــــــــر از زخـم هاییست ... !!!
کـــــــــــــــــــــــــــــه قرار است ...
وقـــــــــــــــــــــتی بــــــــــــــــــــــــــزرگ شدم ...
فــــــــــــــــــــرامــــــــــــــــــــــــــوششان کــــــــــــــنم ... !!!

هـــــــــــــــــ ـــــــــــــــی ...
کــــــــــــــــــــــــافه چـــــــــــــــــــــــــــــی ... !!!؟
مـــیز هایت را تـــــــــــــــــــــــــک نــــــــفره کـــــــــــــن !!!
نـــــــــــــــــــــــــــــــــمی بـــــــــــــینی ... !!!؟
هــــــــــــــــــــــمه تــــــــــــــــــــــــــــنهاییم ...!!!

بـــرای بـــعضی دردها...
نـــه می توان گریــــه کرد ، نــــه مـی توان فریـــــــــاد زد ... !
بــــرای بـــــــــــعضی دردها ...
فـــــقط می توان نــگاه کرد و بی صدا ،
شـــــــــ ـــــکـــــــــــ ـــــــــــســـــــ ــــــــــت ... !!!

میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم بیابان دلتنگی
در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی
زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب بر می خیزم. نه من، که
دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد. و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند.
نور روشنی او را گسترش خواهد داد.و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.
رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،برای شنیدن یک آواز
و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم
.jpg)
وای گل سرخ و سپیدم کی میایی
بنفشه برگ بیدُم کی میایی
تو گفتی گل درآید من میایُم
وای گل عالم تموم شد کی میایی
واي جان مريم جان مريم جان مريم
جان مريم چشماتو واكن سري بالا كن
در اومد خورشيد ، شد هوا سفيد
وقت اون رسيد كه بريم به صحرا آي نازنين مريم
جان مريم چشماتو واكن منو صدا كن
بشيم روونه بريم از خونه
شونه به شونه به ياد اون روزها واي نازنين مريم
واي نازنين مريم واي نازنين مريم
باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
كاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم
خوشه ي غم توي دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمي دونه چه كنه با اين غم واي نازنين مريم
واي نازنين مريم وای نازنین مریم
بيا رسيد وقت درو مال مني از پيشم نرو
بيا سر كارمون بريم درو كنيم گندمارو
بيا رسيد وقت درو مال مني از پيشم نرو
بيا سر كارمون بريم بیا بیا نازنین مریم نازنین مریم
باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
اي كاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم
خوشه ي غم توي دلم زده جوونه دونه به دونه
دل نمي دونه چه كنه با اين غم
ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره
فاصله بين من و تو ، از اينجا تا آ سموناست
خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست
قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود
به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود
بگو تا وقتي زندهام ، نگاه تو سهم منه
هر جاي دنيا كه باشي ،دلم واست پر ميزنه
براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي
دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي
آی آدما٬ آی غنچه ها٬ آی کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
پیاده ها ٬سواره ها ٬مسافرای جاده ها٬ تو رو خدا بگین نره
تو رو خدا بگین نره٬ اگه بره٬ من حرفامو به کی بگم؟
آخه من هم عاشق شدم٬ داره میره ٬من چی بگم؟
آهای شبا ٬ستاره ها٬ ترانه ها٬ اگه بره٬ قشنگی ها رو میبره
آی آدما٬ مسافرا ٬پنجره های کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
عاشق شدم ٬اون می دونه٬ واسه همین داره میره
اگه بره٬ کی تو شبام٬ شعرام رو از من می گیره؟
نرو ٬بمون٬ اگه کمم ٬عاشق شدم خیلی زیاد
یادش به خیر٬ چه زود گذشت ٬اون اولا یادت میاد؟
مترسکی غریب بودم ٬تنها بودم٬ ساکت و بی صدا بودم
قشنگ بودی٬ بچه بودم٬ از آدما جدا بودم
یه حرفی موند٬ توی دلم ٬بهت بگم ٬از روزی که گفتی میرم
خواستم بگم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم
نه خنده ها٬ نه گریه ها٬ نه اونهمه ترانه و گلایه ها
هیچی به یادت نمیاد٬ نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها
داره میره ٬تا دوباره٬ ساکن اون شبها بشم
تو باغ سرد لحظه هام٬ مترسکی تنها بشم
عمر منم با رفتنت ٬انگاری رو به آخره
منم می خوام عاشق بشم٬ تو رو خدا بگین نره
می خواد بره ٬تنها بره٬ تو فکر راه سفره
آی آدما ٬ستاره ها ٬مسافرا٬ تو رو خدا بگین نره
بودنت گرم ولی کوتاه است
رفتنت سخت ولی تکراری
و ماندنت محال...!
می خواهم بداند که...
در تمام طول زندگی ما آدمها می آیند و می روند
اما عشقشان است که می آید و می ماند
می خواهم بداند که...
شاید مرزها بتوانند فاصله ی مرا تا او بیشتر کنند
ولی هیچ چیز نمی تواند یادش را از خاطرم دور کند...
خوب به یاد دارم زمانی را که کودکی چهار ساله بودم و کم خواب...درآن زمان که تمام داراییم از کلمات... چند شعر کودکانه بود وچند کلمه قلمبه سلمبه!!... هیچ نمی دانستم شبها که همه خوابند و من بیدار... سایه ای که روی دیوار می بینم... اشکهایی که آرام می ریزم... و صدای خرخر خواهرم که آسوده خوابیده است..... نامش تنهایی است !
... شش ساله شدم... وتنها چیزی که از تنهایی می دانستم این بود که : وقتی مادر در خانه نباشد... آدم تنهاست...
.... در دوازده سالگی فکر می کردم تنهایی یعنی اینکه : آدم هیچ کس را نداشته باشد... که درباره تغییر عذاب آور اندامهایش... با او سخن بگوید... بدون اینکه از شرم عرق کند!!!
...هفده ساله شدم........ و می خواستم تمام دنیا راتغییر دهم!!! حالا دیگر تنهایی برابر بود با هر چیزی یا هر شخصی که در مقابل ایده آلهایم... هیجانهای بزرگم..... و افکار نوگرایم... مقاومت کند!!!
در بیست و دو سالگی خودم را صاحب عقل می دانستم!.. و اینبار گمان می کردم همه آنچه را که تا بحال از تنهایی فهمیده ام... احمقانه بوده اند و شرم آور!!!!..... حالا دیگر تنهایی برابر بود با عدم وجود نیم گمشده !!!!
...... و
حالا... با وجود نیمه پیدا شده! در کنار خود....هنوز همان حس مرموز با من است...
با این تفاوت که دیگر برای نام گذاری اش .... از این و آن سوال نمی کنم...
چون بدون شک... نامش تنهایی است....
تنهایی من... که دیگر از او نمی گریزم... نمی ترسم... انکارش نمی کنم... وبرای بودنش غصه نمی خورم...
تنهایی من شاید... تمام دارایی من است...!!!
مگر نه اینکه اوست که همیشه با من است؟ حتی زمانی که دیگر سلولهایم با من نباشند... تنهایی من هیچ گاه مرا تنها نمی گذارد.... برای بودنش هیچ منتی سرم نمی گذارد... برای ماندنش هیچ تعهدی از من نمی خواهد... و هنگامی که حس کند اضافه است!! بی هیچ توقعی کنار می رود... او مرا با تمام زشتی ها و زیبایهایم می خواهد... با تمام بزرگواری ها و رذالتها... و هیچ گاه باعث سر افکندگیم نمی شود...و هیچ گاه نگفتنی هایم را برای کسی فاش نمی کند...
او بزرگ است و بزرگوار... مغرور است و بی حد ومرز... غم انگیز است و گرانقدر حالا دیگر تنهایی من بخشی از من است... "تنهایی من با من است" ... "تنهایی من در من است "... تنهایی من انگار ......
...... " من است ! "
من امشب درس غم را از لب پیمانه می خوانم
سرود گریه ام را با دل دیوانه می خوانم
من امشب تا سحرگاه می نشینم در دل شب
غزلهای غم خود را یک به یک مستانه می خوانم.
غم امشب هر چه می گوید حقیقت دارد
نه او افسانه می گوید ، نه من افسانه می خوانم....
تو رفته ای به سفر
و خانه بی تو چه تاریک است...
و عطر خنده ی تو در فضا نمی پیچد ...
و قاب آینه از نقش پیکرت خالیست ...
و خواب دست نوازشگر تو می بیند ...
و من در این فکرم ، که خانه بی تو چه تاریک است... !

گفتم خدایا خستهام
گفتی که من دلبسته ام
گفتم خبر داری دلم؟
گفتی که از آن آگهم
گفتم ندارم غیر تو
گفتی که نزدیکم به تو
گفتم فراموشم مکن
گفتی تو کم یادم نکن
گفتم که صبرم تا به کی؟
گفتی توکل , کار خیر
گفتم ضعیفم من ذلیل
گفتی قوی گشتی عزیز
گفتم گرفته این دلم
گفتی که از یادم مبر
گفتم که تنها گشته ام
گفتی که من جا مانده ام
گفتم که من دورم ز تو
گفتی که من نزدیکتر
گفتم ندارم غیر تو
گفتی که کافی نیستم!؟
گفتم که لایق نیستم
گفتی نباشی کیستم!
گفتم که جبران می کنم
گفتی فقط یادم بکن
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردیها
ناراستی ها
نامردمی ها !
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب با کودکا نتان تاب میخورد
ودر دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی "خدا" یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در "عشق"یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید؟!
قاصدک ...
شعر مرا از بر کن
بنشین روی نسیمی
که ز احساس برون می آید
برو آن گوشه باغ
سمت آن نرگس مست
که ز تنهایی خود دلتنگ است
و بخوان در گوشش
و بگو باور کن
یک نفر یاد تو را
دمی از دل نبرد
دلتنگ توام.
تا شادمانه مرا ببینند
شاخهها
به شکل نام تو سبز میشوند،
پرنده کوچکی که نمیدانم نامش چیست
حروف نام تو را بر کتابم میریزد،
آفتاب
به شکل پروانهای گرد صدایم بال میزند،
و میدانم سکوت
فقط به خاطر من سکوت است،
اما من
دلتنگ توام
شعر مینویسم
و واژههایم را کنار می زنم.
که تو را ببینم ...
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ولی
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
"حافظ"
ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در ، پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود . فقط نام او و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود .
او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند :
" امیلی عزیز ،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم .
با عشق ، خدا "
امیلی همانطور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، و با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکر ها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت : " من ، که چیزی برای پذیرایی ندارم ! " پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند .
در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت : " خانوم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟" امیلی جواب داد : " متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . "
مرد گفت : " بسیار خوب خانم ، متشکرم " و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند .
همانطور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد . به سرعت دنبال آنها دوید : " آقا ، خانوم ، خواهش می کنم ، صبر کنید . " وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت .
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد . وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور که در را باز می کرد ، پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز کرد :
" امیلی عزیز ،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم ،
با عشق ، خدا "
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند
و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار
اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي
و هنوز دوستش داري
دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم.شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند.دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند. فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام .کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم .دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم .کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت....کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم.نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است. بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نگه تو
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
همه بهم می گفتن ...
خوش به حالت که اینقدر با خدایی
می گفتن خوش به حالت که خدا هم دوستت داره و همیشه پشتته
می گفتن خدا خیلی دوستت داره که توو این سن تو رو به خونه اش راه داده
اما نیستند که ببینند...
همین خدایی که همه حسودیشون می شد که اینقدر باهام رفیقه حالا چه جوری داره
شکنجه ام می ده
نیستند ببینند همین خدایی که همیشه پشتم بوده حالا چه جوری داره بهم از پشت خنجر می زنه
نیستند ببینند همین خدایی که می گن حق مظلوم رو از ظالم می گیره چه جوری خودش داره به یه
مظلوم ظلم می کنه!!!
نه !
کافر نشدم
هنوزم بهش اعتقاد دارم مثل قبل
قبلا عشق خدا رو توو زندگیم حس می کردم و می گفتم که خدا هست
حالا نفرتش رو درک می کنم و باز هم می گم که خدا وجود داره
قهرم نیستم باهاش ...
اما ...
دلم پره ...
دلم می خواد برم یه جایی که هیچکی نیست داد بزنم
با تمام وجودم...
داد بزنم چرا خدااااااااااااااااااااااا
چراااااا
مگه چی کار کردم؟؟
گناه کردم درست!
خطا کردم درست!
کاش یکی می فهمید...
که چه قدر دارم عذاب می کشم
یکی می فهمید که چه جوری دارم له می شم
یکی می فهمید که چه قدر دلم می خواد یه روز شاد داشته باشم
یکی می فهمید که چه قدر دلم می خواد وقتی یاد خاطرات پاک بچگیمون میوفتم ناله و نفرینش نکنم
یکی می فهمید که چه قدر خسته ام
یکی می فهمید که چه قدر دلم آرامش می خواد
کاش یکی بود...
یکی که کمکم کنه
یکی که روحم و آزاد کنه
یکی که حرفایی که یک عمر توو دلم انبار کردم و واسه خودم تکرار کردم و براش بگم و بدون خجالت و این غرور لعنتی اشک بریزم
یکی که بهم بگه آخر این قصه چی میشه
یکی که حرفام و بفهمه و از سر دل سیری هی نگه : فراموشش کن بهش فکر نکن
یکی که بفهمه نمی تونم فراموشش کنم
یکی که نجاتم بده
.
.
.
.
.
.
کمک!!!
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر دود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

صدای پای نفس های کسی مو به مو ..
سطر به سطر
واژه به واژه
در تنهاییم رخنه میکند
برای هجوم شبی سرد اماده می شوم
به حیا هوی فصلی مرده به بیداری می رسم
نه حق حق صدایی
نه سوسوی شهابی
به تنهاییم می اندیشم
واین که چگونه در ذرات تنهاییم جای گرفت
|